اگر تقدیر بشر تکیه زدن بر جایگاه خداوندی باشد، اریکه پادشاهیاش کتاب باید میبود.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت جامی و بتی و بربطی بر لب کشت این هرسه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
وقتی زنی عاشق میشود، دیگر درک کردنش ممکن نیست.
هرگز همراهی ندیدم که به اندازه ی تنهایی بتواند با انسان همراه شود
این کتابش خیلی قشنگتره از بقییشون
انباشته گری در هر شکل، در شکل دانش،تجربه،باور و عقیده، مانع آزادی است. حال آنکه تنها آزادی است که حقیقیت می تواند باشد
کتاب عمیقی بود و زیبا ولی اگر درست انتخاب نمی کرد نمی تونست
چرا نباید نورا به زندگی که داشت اهمیت می داد
الن نشون داد امید همیشه پا برجاست
شازده کوچولو زندگی و همه مفهومش رو به زبان ساده بهمون گفت
کتاب خیلی قشنگیه و پیشنهاد میکنم این دنیا رو زندگی کنید
خیلی قشنگه و وایبی که داره خیلی خوبه
در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود میآید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحمالراحمین است.
در متون کمونیستی آمده بود پرولتاریا [طبقه کارگر صنعتی] نیروی محرکهای است که تاریخ را به جلو میراند. کارگران باید از طریق یک طلیعهدار (حزب کمونیست) عمل میکردند. در عالم واقع، رهبران حزب کمونیست در رأس نشستند و به کارگرانی که در زیر نشسته بودند اعتماد نکردند. لنینیستها اعتقاد داشتند طبقه کارگر، صلاح و مصلحت خودش را نمی داند و حتی بعید نیست اگر فرصتش را بیابد به بورژوازی اجازه حکومت کردن بدهد. بنابراین این حزب باید تصمیم میگرفت چه چیزی به صلاح آنهاست.
چیزی که از این کتاب برایم عجیب ماند، این بود که تاریخِ ۱۹۸۹ با وجود تمام اهمیت سیاسیاش، در نهایت از آدمهای معمولی تشکیل شده است؛ آدمهایی که صبح سر کار میرفتند، شب به خانه برمیگشتند و احتمالا هیچوقت فکر نمیکردند در طول زندگیشان شاهد فرو ریختن نظمی باشند که از کودکی آن را بخشی از واقعیت جهان تصور کرده بودند. همین مسئله باعث شد خیلی از اتفاقات کتاب را شخصیتر از چیزی که انتظار داشتم دنبال کنم. در بعضی قسمتها بیشتر از رهبران، به مردمی فکر میکردم که سالها یاد گرفته بودند چطور با ترس زندگی کنند. این مسئله برای من از خودِ سقوط جالبتر بود. از طرفی، نقش گورباچف و تصمیمهایش مدام این فکر را در ذهنم میآورد که گاهی سرنوشت یک نظام به تصمیم آدمهایی وابسته میشود که خودشان هم نمیدانند دارند آخرین صفحهی یک دوره را ورق میزنند. تاریخ بعدها برای همهچیز اسم و تاریخ دقیق پیدا میکند، ولی آدمهایی که درون آن زندگی میکنند معمولا چنین وضوحی ندارند. اما دربارهی اروپای شرقی، تفاوت تجربهی کشورها بود. همهچیز را نمیشود زیر عنوان «انقلاب ۱۹۸۹» جمع کرد؛ لهستان، مجارستان، آلمان شرقی، چکسلواکی و رومانی هرکدام مسیر و فضای انسانی خودشان را داشتند. همین تفاوتها باعث میشود بفهمیم فروپاشی یک ساختار سیاسی الزاما یک اتفاق یکشکل نیست و هر جامعه گذشتهی خودش را با خود به لحظهی تغییر میآورد. ما همیشه تصور میکنیم آدمها یا مخالفاند یا موافق، در حالی که زندگی واقعی پر از آدمهایی است که هم ناراضیاند، هم میترسند، ولی ته دلشان آرزوی تغییر دارند. شاید همین خاکستری بودن آدمهاست که روایت شبشتین را برایم باورپذیرتر میکند. و بعد به خودِ آزادی میرسیم. چیزی که پیش از آن بیشتر شبیه یک آرزو بوده، بعد از رسیدنش تبدیل به مسئولیت میشود. دیگر نمیتوانی همهچیز را به حکومت قبلی نسبت بدهی؛ باید انتخاب کنی و جواب انتخابت را هم بدهی. شاید ما امروز به گذشته نگاه میکنیم و سقوط آن نظامها را اجتنابناپذیر میبینیم، اما برای کسی که آن روزها را زندگی میکرد، هیچچیز اجتنابناپذیر نبود.
یکی از بهترین کتاب های زندگیم بود.
یه درک کامل و یه دید بسیار عالی به انسان میده و میتونی متوجه بشی زندگی آنقدر ها هم که جدی گرفتیم جدی نیست و بنظرم هر فردی باید سالی یکبار این کتاب رو مطالعه کنه
می دانی اولین بوسه ی جهان چطور کشف شد؟ دست هاش تا آرنج گلی بود، گفت که در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.
اگر ژانر روانشناسی جنایی دوست دارید پیشنهاد میکنم حتما بخونید؛ واقعا ارزش خوندن داره.
رنج را نمی توان هیچ گاه از زندگی حذف کرد، نباید هم به خاطر آن از پا درآمد، باید زندگی با رنج، و در رنج را یاد گرفت. و راهکاری که این کتاب ارائه میده برای زندگی در رنج، " ذهن آگاهی" و پذیرش خود، دیگران و رنج های آن هاست. باید بپذیریم رنج دیگران اگر بیشتر از ما نباشد کمتر از ما نیست و بهتر هست شفقت بیشتری اول با خود بعد با دیگران داشته باشیم.
