حماقت؛ دوست من! حماقت! چشم هایشان را کور کرده؛ فکر می کنند با کتک زدن تو به فرانسه خدمت می کنند.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
مرده اند. حتی یک لحظه از دوستیمان هم یادم نمی آید، اما حس فقدانشان وجودم را پر میکند. راهی به خانه ندارم. من هم اینجا میمیرم. ولی برخلاف آنها من تنها میمیرم.
مردم وقتی به قله های بلند کوه های خفته در برف می نگرند، سراپا غرق در بهجت و تحیر میشوند اما اگر میفهمیدند در خودشان چه چیزی نهفته است هیچ کوه و هیچ شگفتی و زیبایی ای روی زمین نمی توانست آنها را چنان مبهوت کند که قدرت بی پایان افکار خودشان میتوانست.
از اون کتابهایی بود که بعد از تموم شدنش هنوز یه گوشه از ذهنت میمونه. رومن گاری جوری این کتاب رو نوشته که هم لبخند به لبت میاره،هم یه جاهایی بغضت رو در میاره. یه کتاب گرم،تلخ و دوست داشتنی که یادآوری میکنه آدمها بیشتر از هر چیزی به کمی همدلی و محبت نیاز دارند هر وقت بخوام به بقیه رمان معرفی کنم این کتاب رو تو اولویت میزارم.از بس که به دل میشینه
سووشون؛ وقتی یک مرگ، دیگر فقط یک مرگ نیست «سووشون» از همان نامش چیزی بیشتر از یک داستان را وعده میدهد. سوگ سیاوش، پیش از آنکه وارد جزئیات زندگی یوسف و زری شویم، به ما میگوید با مرگی روبهرو هستیم که قرار نیست در همان لحظه تمام شود. سیاوش فقط کشته نمیشود؛ مرگش در حافظه میماند، روایت میشود، سوگواری میشود و هر بار در زمان دیگری معنای تازهای پیدا میکند. به همین دلیل، به نظرم مهمترین سؤال «سووشون» این نیست که چرا یوسف کشته میشود؛ سؤال مهمتر این است که بعد از کشته شدن او، چه چیزی در آدمهای باقیمانده تغییر میکند. از این زاویه، یوسف شاید آنقدر که در نگاه اول به نظر میرسد قهرمان اصلی رمان نباشد. او از ابتدا تقریباً میداند چه میخواهد، مرزهایش را میشناسد و حاضر نیست برای حفظ آسایش خود از آنها عبور کند. شخصیت او بیشتر شبیه یک حقیقت آماده است؛ حقیقتی که دیگران هنوز توان دیدنش را ندارند. حتی مرگش هم پایان مسیر او نیست. اتفاق اصلی بعد از مرگ او برای زری رخ میدهد. زری در ابتدای رمان بیشتر از آنکه بخواهد جهان را تغییر دهد، میخواهد جهان کوچک خودش را حفظ کند. خانه، فرزندان، همسر و امنیت خانواده برایش مهمتر از درگیری با دنیایی است که هر روز خطرناکتر میشود. او الزاماً ترسو نیست؛ بیشتر میترسد چیزی را که دوست دارد از دست بدهد. همین تفاوت مهم است. ترس زری از جنس ضعف نیست، از جنس دلبستگی است. و شاید همینجا یکی از ظریفترین کارهای دانشور اتفاق میافتد: جهان بیرون آرامآرام وارد همان محدودهای میشود که زری تصور میکند میتواند از آن محافظت کند. ابتدا چیزهایی کوچکتر از جان آدمها به حریم خانه وارد میشوند؛ بعد فشار، تهدید، مرگ و در نهایت خودِ تاریخ. خانه دیگر جای امنی نیست. زری هرچه بیشتر تلاش میکند زندگی خصوصیاش را از جهان بیرون جدا نگه دارد، بیشتر متوجه میشود چنین جداییای اصلاً ممکن نیست. این حرکت تدریجی زری بارها مورد توجه منتقدان هم قرار گرفته، اما به نظرم میشود یک قدم جلوتر رفت: مسئله فقط «بیدار شدن» زری نیست؛ مسئله فرو ریختن مرزی است که او میان «زندگی من» و «زندگی دیگران» کشیده بود. برای همین، سیاوش در «سووشون» فقط یک نماد برای یوسف نیست. سیاوش نوعی حافظه است؛ حافظهای که قبل از یوسف وجود داشته و بعد از او هم باقی میماند. زری ابتدا این حافظه را نمیشناسد، اما وقتی یوسف کشته میشود، ناگهان چیزی از گذشته در ذهنش زنده میشود. او تازه میتواند معنای آن سوگ قدیمی را بفهمد. روایت سووشون در همین نقطه از یک داستان شخصی فراتر میرود و به چیزی شبیه حافظه جمعی تبدیل میشود؛ انگار آدمها برای فهمیدن بعضی مرگها، به قصههای بسیار قدیمیتر از خودشان احتیاج دارند. پیوند میان سوگ سیاوش و تجربه زری نیز دقیقاً در همین مسیر شکل میگیرد. شاید به همین دلیل است که مرگ یوسف، برخلاف بسیاری از مرگها در داستان، پایان شخصیت او نیست. بعد از مرگش، او تازه در ذهن زری معنای دیگری پیدا میکند. چیزی که در زندگی مشترکشان شاید فقط یک اختلاف نظر یا تفاوت در میزان خطرپذیری به نظر میرسید، بعد از مرگ تبدیل به میراث میشود. و اینجاست که عنوان رمان برای من معنای عمیقتری پیدا میکند. «سووشون» فقط مراسم سوگ یک مرد نیست؛ سوگواری برای چیزی است که با مرگ یک نفر از بین نمیرود. شاید حتی برعکس، مرگ باعث میشود آن چیز از محدوده زندگی یک نفر خارج شود و وارد حافظه دیگران شود. در این خوانش، زری نیز فقط زنی نیست که از ترس به شجاعت میرسد. او زنی است که مجبور میشود معنای «ادامه دادن» را یاد بگیرد. یوسف میتواند بمیرد، اما زری باید بماند. باید بچهها را بزرگ کند، خانه را تحمل کند، فقدان را با خودش حمل کند و در عین حال تصمیم بگیرد با آنچه از یوسف در او باقی مانده چه کند. قهرمانی او شاید دقیقاً در همین «ماندن» باشد؛ در تحمل کردن زندگی بعد از یک فقدان، نه فقط در لحظهای که باید شجاع بود. به همین دلیل، پایان «سووشون» برای من بیشتر از آنکه پایان داستان یوسف باشد، آغاز داستان زری است. مرگ یک نفر، زندگی نفر دیگری را از نو تعریف میکند. و شاید این همان نقطهای باشد که اسطوره از تاریخ جدا نمیماند و وارد زندگی روزمره میشود: سیاوش یکبار کشته نشده است؛ هر نسلی میتواند قصه او را دوباره به یاد بیاورد، اما هر بار از زاویهای تازه. «سووشون» را میتوان رمانی درباره اشغال، قدرت، مقاومت یا حتی بیداری یک زن دانست؛ همه این خوانشها جای خودشان را دارند. اما برای من، چیزی که کتاب را ماندگارتر میکند، همین ایده ساده و تلخ است: بعضی آدمها با مرگشان از زندگی ما حذف نمیشوند؛ تبدیل به بخشی از حافظه ما میشوند. و شاید به همین دلیل است که «سووشون» بیش از آنکه داستان مرگ یوسف باشد، داستانِ چیزی است که پس از مرگ او در زری آغاز میشود.
زوربای یونانی؛ رقصی برای پیروزی نیست نیکوس کازانتزاکیس اگر قرار باشد «زوربای یونانی» را فقط داستان مردی بدانیم که به یک روشنفکر یاد میدهد زندگی کند، بخش مهمی از رمان را از دست دادهایم. چیزی که برای من بعد از خواندن کتاب بیشتر از خود زوربا باقی ماند، این سؤال بود: آیا زوربا واقعاً آزاد است، یا ما شیفتهی تصویری هستیم که از آزادی ساختهایم؟ زوربا آدمی است که تقریباً هیچچیز را نیمهکاره تجربه نمیکند. اگر عاشق میشود، اگر کار میکند، اگر خشمگین میشود، اگر میرقصد، همهچیز را با تمام وجود انجام میدهد. در نگاه اول، همین ویژگی او را به نماد آزادی تبدیل میکند؛ مردی که خودش را در چهارچوبهای اخلاقی، اجتماعی و فکری دیگران حبس نکرده است. اما کمی که بیشتر به او نگاه کنیم، تصویر سادهی «مرد آزاد» ترک برمیدارد. زوربا گاهی آزاد است، اما گاهی فقط اسیر میل خودش است. میتواند از قضاوت دیگران عبور کند، اما همیشه از پیامد انتخابهای خودش عبور نکرده است. نگاه او به عشق و زنان هم جایی میان شور، میل، تجربه و خودخواهی حرکت میکند و نمیشود همهی آن را با واژهی «آزادی» توجیه کرد. شاید به همین دلیل زوربا برای من بیشتر از آنکه نماد آزادی باشد، وسوسهی آزادی است. راوی مجذوب اوست، چون چیزی را در زوربا میبیند که خودش ندارد. اما این مجذوب شدن لزوماً به معنای برتری زوربا نیست. راوی با ذهنش زندگی را بیش از حد کنترل میکند و زوربا با میل و بدنش. یکی بیش از اندازه میاندیشد و دیگری گاهی کمتر از اندازه میاندیشد. اگر قرار باشد یکی را انتخاب کنیم، احتمالاً در هر دو حالت چیزی را از دست میدهیم. اینجاست که کازانتزاکیس برای من جالبتر میشود: او زوربا را به یک نسخهی بینقص از انسان تبدیل نمیکند. زوربا میتواند بخندد، اما همیشه خردمند نیست. میتواند آزاد باشد، اما همیشه مسئول نیست. میتواند حقیقتی را لمس کند که راوی در کتابها پیدا نکرده، اما خودش هم از تناقضهای انسانی بیرون نرفته است. و شاید همین نقصهاست که او را زنده میکند. حتی رابطهی او با راوی هم بیشتر از یک رابطهی استاد و شاگرد است. اگر قرار بود زوربا فقط معلم زندگی باشد، راوی باید در پایان به نسخهی دیگری از او تبدیل میشد. اما چنین اتفاقی نمیافتد. راوی فقط نگاهش تغییر میکند. انگار زوربا یک پاسخ به او نمیدهد؛ بلکه قفل چند سؤال را باز میکند. و بعد به پایان میرسیم؛ جایی که همهچیز آنطور که باید پیش نرفته است. اگر رقص پایانی را فقط نماد «پیروزی زندگی بر شکست» بدانیم، به نظرم کمی بیش از حد آن را ساده کردهایم. چه چیزی در پایان واقعاً پیروز شده است؟ نقشهها شکست خوردهاند، آدمها آسیب دیدهاند، امیدهایی فرو ریختهاند و چیزی که قرار بود ساخته شود، آنطور که تصور میشد شکل نگرفته است. پس چرا رقص؟ شاید چون رقص در آن لحظه دیگر جشن پیروزی نیست. رقص، واکنش انسان به شکست است؛ وقتی دیگر کاری از دستش برنمیآید جز اینکه هنوز زنده باشد. و این تفاوت بزرگی است. زوربا نمیرقصد چون شکست نخورده. میرقصد چون شکست خورده و هنوز میتواند حرکت کند. شاید همینجا رمان از یک داستان دربارهی «چطور زندگی کنیم» فاصله میگیرد و به چیز تلختری میرسد: ما همیشه نمیتوانیم زندگی را درست کنیم. بعضی اتفاقها جبران نمیشوند، بعضی آدمها برنمیگردند و بعضی تلاشها به نتیجه نمیرسند. اما شاید انسان بتواند نسبت خودش را با شکست تغییر دهد. از این منظر، زوربا قهرمان پیروز داستان نیست. او مردی است که بلد است بعد از شکست، هنوز خودش را به زندگی وصل نگه دارد. و شاید دلیل ماندگاری او هم همین باشد. نه به این خاطر که جواب درست زندگی را پیدا کرده، بلکه چون حاضر نیست منتظر بماند تا زندگی اول برایش قابل فهم شود و بعد شروع به زیستن کند. اما این هم به معنای آن نیست که باید زوربا شویم. شاید بهترین چیزی که میتوان از او گرفت، نه بیقیدیاش، نه سبک زندگیاش و نه حتی آزادیاش باشد؛ بلکه توانایی او برای مواجهه با لحظهای است که دیگر هیچ نظریهای جواب نمیدهد. گاهی زندگی چیزی برای توضیح دادن ندارد. فقط اتفاق میافتد. و بعد، اگر هنوز توانش را داشته باشیم، باید ببینیم میتوانیم دوباره حرکت کنیم یا نه. شاید رقص آخر زوربا دقیقاً از همینجا میآید؛ نه از پیروزی بر زندگی، بلکه از پذیرفتن اینکه زندگی همیشه قرار نیست به ما اجازهی پیروزی بدهد.
از راوی دوم شخص داستان خوشم نیومد حس هیپنوتیزم میداد انگار میخواست چیزی رو القا کنه. فضاسازی داستان و طرح موضوع و اتفاقی که افتاد خوب پرداخته شده بود و جالب بود ولی بیسروته بود بهنظرم. شبیه به تمرین نویسندگی بود یا شبیه قسمتی از یه داستان. یجورایی ناقص بود؛ وقتی تموم شد فقط گفتم خب که چی؟! چیو میخواست به چالش بکشه؟ چی میخواست بگه؟
مرا در محبس بازوانت نگهدار و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است. سپر باش میان من و دنیا که دنیا در تو تجلی خواهد کرد .
شهرها را نبود ما غریب نمیکند. شهرها در فقدان انسان، امتداد مییابد. از تمام خنده ها، آن را بستای که جانشین گریستن شده است. واژهها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی سوز، واژهها در وجود من بستند هلیا
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد....
حتی یک دقیقه خوشبختی برای عمری کافی نیست؟
نوشته های کامو برام جذابیت دارن
عجب کتابی بود
اشعار آقای کشاورز عالی هستن
راستش را بخواهم بگویم، «جادهای به اسکلهی ویگان» از آن کتابهایی نبود که توانستم با آن ارتباط عمیقی برقرار کنم. شاید به همین دلیل هم این نقد را نوشتم؛ نه برای اینکه ثابت کنم کتاب خوب است یا بد، بلکه برای اینکه بفهمم چرا با وجود اهمیت و ارزش موضوعش، نتوانستم آنطور که انتظار داشتم با آن همراه شوم. کتاب برای من بیشتر از اینکه یک داستان باشد، تلاشی بود برای نزدیک شدن به بخشی از زندگی آدمهایی که معمولاً از دور دربارهشان حرف میزنیم. اورول خودش را از جایگاه یک ناظر بیرونی کنار میکشد و سعی میکند به زندگی کارگران نزدیک شود، وارد معدن شود، شرایط کارشان را ببیند و از فاصلهی امن تماشاگر بودن بیرون بیاید. همین بخش برای من قابل تأمل بود، چون فقر در این کتاب فقط یک مفهوم نیست، بلکه چیزی است که با بدن، خستگی، بوی معدن، لباسهای آلوده و ساعتهای طولانی کار معنا پیدا میکند. اتفاقاً بخشی از تجربهی شخصی من هنگام خواندن کتاب هم با همین موضوع گره خورد. من کتاب را در سفر و داخل اتوبوس میخواندم. تکانهای مداوم اتوبوس و خستگی مسیر، به شکلی عجیب باعث شد بعضی از توصیفهای مربوط به کار سخت و شرایط زندگی کارگران را ملموستر تصور کنم. البته فاصلهی زیادی میان چند ساعت سفر با زندگی یک کارگر معدن وجود دارد، اما همان تکانها و خستگی باعث شد کتاب برای من فقط مجموعهای از توصیفها نباشد و برای لحظاتی بتوانم شرایط فیزیکی زندگی آنها را بهتر تصور کنم. یکی از چیزهایی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، فاصلهای بود که میان آدمهای طبقات مختلف وجود دارد. گاهی این فاصله فقط در پول و امکانات نیست، حتی در زبان، نوع نگاه و چیزهایی که برای هرکس بدیهی به نظر میرسد هم خودش را نشان میدهد. آدمها ممکن است در یک جامعه کنار هم زندگی کنند، اما تجربهی زیستهشان آنقدر متفاوت باشد که انگار با دو جهان جداگانه طرفیم. از طرف دیگر، احساس کردم اورول در این کتاب بیشتر از اینکه بخواهد برای خواننده پاسخ آماده کند، او را وادار میکند به چیزهایی نگاه کند که شاید معمولاً ترجیح میدهیم نبینیم. همین نگاه برای من ارزشمند بود، حتی اگر خود کتاب نتوانست مرا کاملاً با خودش همراه کند. شاید مشکل من دقیقاً همینجا بود. موضوع کتاب برایم جذاب بود، بعضی نگاههای اورول را جدی گرفتم و بخشهایی از آن در ذهنم ماند، اما در مجموع آن کشش و ارتباطی را که از یک کتاب انتظار دارم پیدا نکردم. بعضی جاها احساس میکردم بیشتر دارم گزارش میخوانم تا اینکه وارد یک جهان روایی شوم. شاید برای بعضی خوانندهها همین ویژگی نقطهی قوت کتاب باشد، اما برای من باعث شد فاصلهام با متن حفظ شود. با این حال، فکر میکنم ارزش یک کتاب همیشه به این نیست که چقدر دوستش داشتهایم. گاهی کتابی را میخوانیم، با آن همراه نمیشویم، اما چیزی در ذهنمان باقی میگذارد که باعث میشود بعد از تمام شدنش هنوز دربارهاش فکر کنیم. «جادهای به اسکلهی ویگان» برای من چنین تجربهای بود. کتابی که نتوانستم دوستش داشته باشم، اما نتوانستم هم به سادگی از کنارش عبور کنم. شاید همین باعث شد نوشتن این نقد برایم مهمتر از خود خواندن کتاب باشد. خواستم بفهمم دقیقاً کجا با کتاب فاصله گرفتم و چرا. شاید در نهایت، کتاب قرار نیست همیشه ما را با خودش همراه کند؛ گاهی فقط کافی است چیزی در ذهنمان به جا بگذارد که بعد از بستن کتاب، هنوز ادامه پیدا کند.
من نتونستم جمله ای انتخاب کنم ، کل خط داستانی این کتاب واسم عین روزگاری هست که میگذره و میبینم که کسی دوست نداره بهش توجهی بکنه یا باورش کنه! یه عده هم مثل خوکا هستن و کسی جرات نداره یا یادش رفته اجازه داره جرات داشته باشه که حرفی بزنه... فقط میتونم بگم کاش انقدر واضح سرمون کلاه نمی رفت.
در حقیقت، در زندگی همان چیزهایی را به دست میآورید که حاضر به تحملشان هستید. آنچه را در خود و دیگران تحمل میکنید، زندگیتان بازتاب میدهد. اگر بیاحترامی را تحمل کنید، با بیاحترامی روبهرو خواهید شد. اگر تنبلی را تحمل کنید، تنبل خواهید شد. و اگر حضور آدمهای بیادب و منتقد را بپذیرید، از همان رفتار بیشتر نصیبتان میشود.
یکی از بهترین عاشقانه/معمایی هایی بود که خوندم بدون شک
کتاب شیرین و جذابی بود برام
من اوباما رو دوست داشتم بیشتر به اون خاطر خوندم البته کتاب اصلی رو خوندم و به نظرم جذاب بود
