خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

به‌ظاهر عجیب و باورنکردنی است که در فرانسه سال ۱۷۸۹ فرد یا نیروی شاخصی خواهان انقلاب نبود. انقلاب ممکن است بی‌آن‌که مردم خواستارش باشند درگیرد، چنان‌که جنگ‌ها اغلب همین‌گونه درمی‌گیرند. انقلاب‌ها بدین‌ترتیب پیش می‌آیند که مردم خواهان چیزهای دیگری (جز انقلاب) هستند که در مجموعه شرایطی خاص آنان را به درگیر شدن در انقلاب می‌کشاند. در سرتاسر قرن هجدهم، آن‌چه به اصطلاح «روح انقلابی» خوانده شده است در اروپا رو به رشد داشت. این «روح» ــ یعنی روح انتقادی خردگرایانه و روح مقاومت در برابر قدرت‌های مستقر کلیسای کاتولیک روم، سلطنت مطلقه، و اشرافیت ممتاز را اساسا آثار عده‌ای از متفکران و ادیبان برجسته فرانسوی، به اصطلاح «فیلسوفان»، پرورش داده بود. نوشته‌های مردانی چون ولتر، مونتسکیو، دیدرو، و روسو در سرتاسر اروپا خواننده فراوان داشت، و خود این مردان چهره‌هایی شاخص و صاحب نفوذ در اروپا نشده بودند. اما ارتباط میان اندیشه‌های اینان و در گرفتن انقلاب در ۱۷۸۹ دورادور و غیرمستقیم است. اینان موعظه‌گر انقلاب نبودند، و معمولا آماده بودند از هر پادشاه مستبدی که حاضر می‌شد حمایت‌شان کند و تعلیمات‌شان را بپذیرد به دفاع برخیزند. آموزه‌های این «فیلسوفان»، بعدها، در طی دوره انقلاب در فرانسه، اغلب به کار توجیه اقداماتی گرفته شد که خود آنان اگر زنده بودند با آن‌ها مخالفت می‌ورزیدند.

تامسن برخلاف بسیاری از آثاری که صرفا به بیوگرافی نظامی ناپلئون یا وقایع‌نگاری جنگ‌های او بسنده می‌کنند، اروپا را به مثابه یک «کل واحد» در نظر می‌گیرد و نشان می‌دهد که چطور سایه‌ی بلند بناپارت، حتی پس از تبعیدش به سنت‌هلن، بر سر تمام نهادهای سیاسی و حقوقی قاره باقی ماند. چیزی که در تحلیل تامسن برای من بسیار کلیدی و متمایز جلوه کرد، نگاه او به تضاد ابدی میان «نظم» و «آزادی» است. تامسن نشان می‌دهد که ناپلئون چطور به مثابه یک «مستبد مصلح»، میراث آشفته‌ی انقلاب فرانسه را با دیوان‌سالاری دقیق خود مهار کرد و آن را در قالب «کد ناپلئون» به تمام اروپا صادر کرد. اعتبار این کتاب برای من، زمانی دوچندان شد که تامسن را با مورخان نظامی‌محور مقایسه کردم؛ جایی که او به جای تمرکز صرف بر نبرد واترلو یا آسترلیتز، به تغییر ساختار طبقاتی و شکل‌گیری مفهوم ملی‌گرایی(ناسیونالیسم) می‌پردازد. او به زیبایی کالبدشکافی می‌کند که چطور ناپلئون با اشغال هر سرزمین، ناخواسته بذر ملی‌گرایی را در دل مردم آن سرزمین (به ویژه آلمانی‌ها و ایتالیایی‌ها) کاشت تا علیه خودش بشورند؛ و این همان طنز تلخ و دیالکتیکی تاریخ است. وقتی این اثر را در کنار نگاهِ مورخانی چون «اریک هابزبام» قرار می‌دهیم، می‌بینیم که اگر هابزبام بر «انقلاب دوگانه» (صنعتی و سیاسی) تاکید داشت، تامسن بر پیوستگی نیروهای تاریخ دست می‌گذارد. او به ما ثابت می‌کند که قرن نوزدهم، در واقع فرزند خلف دوران ناپلئون است. تامسن هم‌چنین نشان می‌دهد که چطور اتحاد اروپا، که امروز پروژه‌ای مدرن به نظر می‌رسد، ریشه‌هایی در رویای اقتدارگرایانه‌ی ناپلئونی داشت، اما با این تفاوت که ناپلئون می‌خواست این اتحاد را از بالا و با سرنیزه تحمیل کند. برای من هم، تجربه‌ی مطالعه‌ی این اثر بیشتر شبیه به درک منطق درونی قدرت بود. تامسن به ما می‌گوید که دوران ناپلئون فقط یک برش زمانی کوتاه نبود، بلکه آزمایشگاهی بود که در آن مفاهیم مدرنی چون «دولت-ملت»، «حقوق مدنی سکولار» و «توازن قوا» برای اولین بار در مقیاسی قاره‌ای آزموده شدند. او با قلمی که هم دقت آکادمیک دارد و هم کشش روایی، به ما می‌فهماند که چرا اروپای امروز، بدون درک آن تلاطم‌های بزرگ و بدون شناخت نبوغ و جنون بناپارتی، غیرقابل فهم است. این کتاب برای هر کسی که می‌خواهد بفهمد قدرت چگونه می‌تواند هم‌زمان ویرانگر و تمدن‌ساز باشد، یک نقشه‌ی راه بی‌بدیل است.

تصویر پروفایل NahalNahal@inahalجمله

کاش تولدمن هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا برمی‌خورد؟

سال بلوا
تصویر پروفایل NahalNahal@inahalجمله

بچه که بودم خیال می‌کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده‌اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت‌ها، اسب‌ها، کالسکه‌ها و حتی آن گنجشک‌ها برای سرگرمی من به وجود آمده‌اند‌.بعدها یکی یکی همه چیز را از من گرفتند.

سال بلوا

+ ورزش چی میتونه بهمون بده؟! ما همه ی عمرمون رو وقفش میکنیم و در بهترین حالت باید امید چی رو داشته باشیم؟! چندتا لحظه ی شیرین… چندتا پیروزی ، چند ثانیه احساس اینکه از آنچه واقعا هستیم مهم تریم ، لحظات کوتاهی که میتونیم تصور کنیم ماها… جاودانه ایم. و همه اش هم دروغه. حقیقت اینه که اصلا مهم نیست. - تنها چیزی که ورزش به ما میده همین لحظه هاست ، اما مگه زندگی غیر از همین لحظه ها چه کوفتیه ، پیتر؟!

شهر خرس

یک بار یکی از او پرسید ورزشی هست که دوست نداشته باشد و او در جواب گفت: سیاست. باید پخش این ورزش رو از تلویزیون قطع کنن.

شهر خرس

خیلی سلیقه‌ی من نبود. بنظرم کتاب توصیف شاعرانه‌ی عشق‌هایی نوجوانانه بود.بیشتر شعر بود تا داستان. شخصیت ها با روابط و احساسات جاری در داستان رفتار کودکانه‌ای داشتند. هرچند میشه گفت بازتابی از واقعیته و رفتارهایی که انسان‌های مثلا بالغ هم میکنن. (کمی اسپویل:) دختر داستان اول میگه عاشقم نشو بعد میگه چرا عاشقم نشدی بعد میگه منم عاشقتم و تو آدم بهتری هستی بعد بی‌درنگ میره سراغ عشق قبلیش بعد میگه عاشقم بمون من لیاقت عشق تورو دارم! / پسره هم که یه آدم منزوی و بی‌هویت و رسما دختر ندیده!

شب های روشن

به من دروغ بگو ، اما دروغ خودت را بگو ، آن وقت من تو را خواهم بوسید . دروغ را به سبک خود گفتن ، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری ! در مورد اول تو انسانی و در مورد دوم تو فقط مانند طوطی هستی . حقیقت از بین نخواهد رفت ، اما پدر زندگی را ممکن است در آورد . جنایات و مکافات ، فئودور داستایفسکی

زیادی باهوش است .به روشنی کامل می بیند و با صراحت بسیار سخن میگوید . حزب چنین آدم هایی را دوست ندارد ، یک روز ناپدید می شود . ۱۹۸۴ جورج اورول

1984

میتوان آنان را از آزادی عقلی برخوردار کرد، چرا که عقلی در سر ندارند. ۱۹۸۴,جورج اورول

1984

از ته دل برابشان همان آرزویی را خواهد کرد که همه ی ما وقتی چیزی را ترک می کنیم برایش داریم: که بروند به درک ، که هیچ چیزی بدون ما درست کار نکند ، که ما خیلی مهمیم و بدون ما نمیتوانند. اما هیچ اتفاقی نخواهد افتاد…

شهر خرس

ازدواج طولانی مسئله ی پیچیده ای است ، خیلی پیچیده. آن قدر پیچیده که اغلب آدم ها گه گداری از خودشان میپرسند: به خاطر عشقه که دارم به این ازدواج ادامه میدم یا فقط به این دلیله که نمیخوام کس دیگه ای بیاد و مزاحمم بشه و بخواد از اول من رو بشناسه؟!

شهر خرس

چیزی سخت مخوف در حال و روز ما پیداست، اما شهامت و امید هنوز ترکم نگفته اند.. ما جان به در خواهیم برد و اگر هم نبریم، من به تأسی از سکنا با دلی مطمئن جان خواهم سپرد.

فرانکنشتاین

کارمند خوب به خودی خود کافی نیست ، باید کسی با ایده های بزرگ هم وجود داشته باشد. منظومه ها زمانی خوب کار می کنند که حول ستاره ها ساخته شده باشند.

شهر خرس

تنها چیزی که به زندگی معنی می‌دهد این امیدواری است که وقتی آدم می‌میرد به جای بهتر می‌رود و وقتی آن در را به روی آدم می بندند و تنها دری که باز میماند در جهنم است،آن وقت می‌بیند که بهتر بود به دنیا نمی‌آمد.

پدرو پارامو