یک بار هم برق رفت و یک چراغ بزرگ پیدا کردیم و تعدادی شمع داخل جعبه ای که هنوز باز نشده بود. بیرون طوفان شده بود و شمع ها را جاهای مختلف خانه چیدیم. همین که شمع ها را داخل آشپزخانه روشن کردم، لحظه ای بوی کیک تولد خورد زیر دماغم. یادم است که شام مختصری پختم، گوجه فرنگی ها را در تاریکی پوست گرفتم، چشمم چیز چندانی نمیدید و غریزی این کار را می کردم. لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچه روی زمین نگاهش میکرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمیدیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسه ها دقت میکردیم. لباس های شسته شده را آورده بودم داخل و ملافه ها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشه ای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد می آمد که با شدت می وزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذا خوردن داشتم به این فکر میکردم که میشود با چیزهای کوچک هم خوش بود.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
آثار این اتفاق در صورتش پیدا بود، ولی او هیچ تلاشی نمیکرد تا غمش را پنهان کند، غمی که غم پدرش هم بود، و این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز میداد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمیکرد، چیزی که در خانواده من کاملاً متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان می داد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیوانی است که تازه سلاخی اش کرده ای.
پدرم به من گفته بود من احتمالأ همیشه شکست خواهم خورد. خودش هم یک بازنده ی مادرزاد بود.کار از بیخ ایراد داشت.
مرگ کهنگی را از میان میبرد و تازگی را جایگزین میکند.
ما از بعضی آدمها فقط به این خاطر ممنونیم که با ما توی یک دنیا حضور دارند.
قدرت قلب طلایی که به دنبال آن میگردید در دل تاریکی پنهان شده است
“A lot of bookish people tend to be introverts” “We need a space where we know that we’re on common ground with others”
از وسوسهی سوداگری در بازارهای طلا و دلار گذشت و تمام توان و سرمایهاش را وقف قلمرو هنر و آموزندگی کرد. در کتابش، ثروت را به عاملی برای تعالی بدل ساخت تا نه تنها به درکی ژرف از خویشتن دست یابد، بلکه این گوهرِ معنا را سخاوتمندانه به دیگران نیز بیاموزد. سپاس
«چقدر حیف که در شهر ما مطلقا کسی پیدا نمی شود که دوست داشته باشد و بتواند درباره ی موضوع عاقلانه و جالبی با آدم حرف بزند.»
بهم گفت : تاحالا شکار رفتی؟ گفتم "نه" گفت: من قبلا میرفتم ، ولی دیگه نمیرم.. اخرین باری که شکار رفتم ، شکار گوزن بود. خیلی گشتم تا ی گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم ، درست زدم به پاش. وقتی رسیدم بالا سرش هنوز جون داشت. نفس میکشید و با چشماش التماس میکرد... زیباییش گیجم کرده بود ، حس کردم که میتونه دوست خوبی واسم باشه. میتونستم ی جای دنج واسش درست کنم. ولی یکم که فکر کردم ٬فهمیدم' که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هروقت که منو ببینه یاد اون بلایی که سرش اوردم میوفته. از نگاهش فهمیدم بزرگ ترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم. بعدش گفت: تو هیچ وقت نمیتونی با کسی که بد جور زخمیش کردی دوست باشی.
ناگهان به این فکر افتاد که : حالا اگر زندگی من، زندگی آگاهانهام، همه گمراهی بوده باشد چه ؟
سونیا!من معتقدم که فکر آدم تغییر کند،زندگی او هم تغییر میکند.این یک قانون است. هرکسی جسارت بیشتری داشته باشد، در زندگی موفق تر خواهد بود.این هم یک قانون است.
بهترین کتابی بود که خواندم. با این کتاب علاقه مند به رمان شدم.
بهتره فراموش کنی . اینجوری آسان تر است. -از چی؟ از ادامه دادن.
بین زندگی هایی که میتوانستم داشته باشم، باید یاد میگرفتم همین زندگی را انتخاب کنم.
آدم ها وقتی لباس هایشان را عوض می کنند، عوض نمی شوند؛ این نگاه دیگران است که به آنها تغییر می کند.
«شاید تمام چیزی که از تو میخواستم، این بود که برای چند لحظه، تنهاییام را باور کنم که دیگر تنها نیستم.»
اولین کتابی ک باعث شد کتابخون بشم🫠🫠 ♡سیگنا فارو♡
«تنها مرگ است که دروغ نمیگوید! حضور مرگ همهٔ موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچهٔ مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند.»
اما فکر میکنم حسی که توی دلمونه مثل قطره های بارونه که از برگای خیس میچکه،اما آسمون دیگه صاف شده و بارون نمیباره.
