روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم میخورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه مان فقط ول میگشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی میکردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتا این کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همین طور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس میکردم شلغمم. سیگاری روشن کردم، دودش را تو دادم و تظاهر کردم که... به جهنم.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
به گذشته که نگاه میکنم، متوجه میشوم سختترین بخش زندگی سروکله زدن با آدمهاست.
من محکوم به حیات بودم.
این حرف آویزهٔ گوشت باشد، دخترم. مثل عقربهٔ قطبنما که همیشه رو به شمال است، انگشت اتهام مرد همیشه یک زن را پیدا میکند. همیشه یادت باشد، مریم.
قدرت وسیله نیست، هدف به حساب میاد. آدم دیکتاتوری راه نمیندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب میکنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.
شاید زندگیام آنطور که باید نبوده به نظرم این جمله نهایت بحران وجودی رو به خواننده منتقل میکنه
«چشمهایش همه چیز را میگفت.»
دنبال خودم در گذشتهها میگردم. ما چیزهایی داشتهایم که حالا نداریم.
نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟
با دو دسته نمیشود بحث کرد. یکی باسواد، یکی بیسواد
گفت: من ایرانی ام، دلم برای مملکتم میسوزد. اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی میشود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند
پدر پرسید: دنبال چه میگردی؟ آیدین گفت: دنبال خودم.
همون کسی باش که سگت فکر میکنه هستی.
" این فکر از ذهنم گذشت که یکشنبهای دیگر را سپری کردهام، مامان مرده، از فردا برمیگردم سرکار و در واقع چیزی عوض نشده. "
اگر نمیتوانیم مانند انسانها زندگی کنیم، لااقل سعی کنیم مانند حیوانات زندگی نکنیم
اگر بخواهم از زاویه یک خواننده و فرد علاقمند به تکنولوژی و آینده به این کتاب نگاه کنم، مهمترین ارزش «تکینگی نزدیکتر است» برای من نه پیشبینی دقیق آینده، بلکه وادار کردن ما به بازنگری در تعریف انسان و رابطهمان با فناوری است. کرزویل تصویری جسورانه از آینده ارائه میدهد؛ آیندهای که در آن هوش مصنوعی، زیستفناوری و توان محاسباتی میتوانند مرزهای فعلی تواناییهای انسان را جابهجا کنند. البته به نظرم باید پیشبینیهای زمانی و خوشبینی فناورانه او را با نگاه انتقادی خواند، اما پرسش اصلی کتاب همچنان بسیار جدی است: اگر ماشینها روزی بخش بزرگی از تواناییهای فکری و حتی زیستی ما را در اختیار بگیرند، چه چیزی همچنان ما را «انسان» نگه میدارد؟ برای من، ارزش واقعی کتاب دقیقاً در همین پرسش است.
پس درست نیست از چیزی که ممکن است برایم فایده داشته باشد صرفنظر کنم. حتی اگر امید کسب فایده از سویی بسیار ناچیز باشد، باز حق ندارم آن را نادیده بگیرم.
هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمیکنی.»
سختیِ زندگی امانش را بریده بود، ولی جز تحمل کاری نمیکرد. راضی به قضاوقدر نبود، ولی باهاش هم نمیجنگید. گیرِ زندگی افتاده بود و زندگی هم حالش را جا آورده بود.
-من لیلی را دوست دارم. +از کی تا حالا؟ -از سیزده مرداد پارسال. +بارکاللّه چه تاریخ دقیقی! لابد ساعتش را هم میدانی! +از ساعت سه و ربع کم:))
