خانه کتاب بی

بودنبروک ها: زوال یک خاندان

نویسنده:توماس مان
۷۱ بازدید

معرفی کتاب بودنبروک ها: زوال یک خاندان

«بودنبروک‌ها: زوال یک خاندان» رمانی خانوادگی و پرجزئیات از توماس مان است که در آن، سرنوشت چند نسل از یک خانواده بازرگان آلمانی دنبال می‌شود. داستان در بستر تغییرات اجتماعی و اقتصادی قرن نوزدهم می‌گذرد و آرام‌آرام شکاف میان شکوه ظاهری، وظیفه‌پذیری بورژوایی و فرسایش درونی اعضای خانواده را آشکار می‌کند. در مرکز رمان، خانواده بودنبروک قرار دارد؛ خانواده‌ای که باید هم اعتبار تجاری خود را حفظ کند و هم با خواسته‌ها، ضعف‌ها و حساسیت‌های فردی اعضایش کنار بیاید. توماس مان با نگاهی دقیق و موشکافانه، روابط درون‌خانوادگی، جاه‌طلبی، بحران‌های عاطفی و حس زوال تدریجی را به تصویر می‌کشد؛ فضایی که هم سرد و دقیق است و هم عمیقاً انسانی. این رمان بیش از آن‌که صرفاً روایت یک خاندان باشد، تصویری از فروپاشی یک جهان فکری و اخلاقی است. نثر آن غنی، کلاسیک و تأمل‌برانگیز است و برای خوانندگانی که به ادبیات جدی، شخصیت‌پردازی دقیق و رمان‌های چندلایه علاقه دارند، تجربه‌ای ماندگار می‌سازد. «بودنبروک‌ها» از آن کتاب‌هایی است که با صبر خوانده می‌شود و تا مدت‌ها در ذهن می‌ماند.

مشخصات کتاب بودنبروک ها: زوال یک خاندان

صفحات
784
زبان
fa
نوع جلد
گالینگور
ISBN
-
چاپ اول
1901

نسخه‌ها و ترجمه‌های موجود

درباره توماس مان

تصویر توماس مان

توماس مان

Thomas Mann

توماس مان نویسنده و رمان‌نویس برجسته آلمانی است که با نثر دقیق، نگاه روان‌شناسانه و پرداختن به بحران‌های اخلاقی و اجتماعی شناخته می‌شود. آثار او اغلب به زندگی بورژوایی، تنش میان هنر و زندگی، و فرسایش ارزش‌های سنتی در جهان مدرن می‌پردازند. از مهم‌ترین نوشته‌های او می‌توان به «بودنبروک‌ها»، «کوه جادویی» و «مرگ در ونیز» اشاره کرد. توماس مان در ادبیات آلمانی جایگاهی ویژه دارد و آثارش همچنان به‌خاطر عمق فکری و ساختار هنرمندانه‌شان خوانده می‌شوند.

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های بودنبروک ها: زوال یک خاندان

افزودن جمله
مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۰ شهریور ۱۴۰۵

«من هم به تجربه شخصی و هم با خواندن تاریخ می‌دانم که اغلب نشانه‌ها و نمادهای ظاهری محسوس و آشکار موفقیت و پیشرفت وقتی بروز می‌کنند که عملا همه چیز رو به افول گذاشته است. این نشانه‌های ظاهری برای رسیدن به ما نیاز به زمان دارند، درست مثل آن ستاره که آن بالا می‌بینی. من و تو از کجا می‌دانیم که آن ستاره درخشان به‌زودی فرو نمی‌میرد و یا حتی تا به حال فرو نمرده است؟»

یکی از خطاهای رایج در قضاوت درباره‌ی آدم‌ها و جوامع، یکی دانستن ظاهر موفقیت با سلامت درونی است. تاریخ بارها نشان داده که یک ساختار می‌تواند هنوز باشکوه به نظر برسد، در حالی که پایه‌هایش مدت‌هاست ترک برداشته‌اند. در زندگی شخصی هم گاهی آدم مدت‌ها تصویر خوبی از خودش حفظ می‌کند، در حالی که از درون دیگر آن آدم سابق نیست. دیگران معمولا تغییر را دیرتر می‌بینند، چون آنچه می‌بینند حاصل گذشته است. برای همین به نظرم باید میان آنچه هنوز دیده می‌شود و آنچه واقعا زنده است تفاوت گذاشت؛ هر درخششی الزاما نشانه‌ی ادامه‌ی حیات نیست.

دیدن همه‌ی جمله‌ها

فعالیت خواننده‌ها

۰ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب بودنبروک ها: زوال یک خاندان

مبین محمدی

۱۴۰۵/۶/۱۰

باید بدانیم، توماس مان در این اثر، خودِ سقوط خانواده را روایت نمی‌کند؛ بلکه نحوه‌ی دیده‌شدن سقوط را یه تصویر می‌کشد. مان، زوال را آرام و تقریبا نامحسوس وارد زندگی خانواده می‌کند؛ گاهی یک تصمیم تجاری کوچک، بیشتر از یک شکست بزرگ خبر از فرسودگی می‌دهد. نام بودنبروک هم برای اعضای خانواده نوعی تعهد است که هر نسل باید آن را به نسل بعد تحویل بدهد. در اینجاست که مفهوم میراث معنای سنگین‌تری پیدا کرد؛ چیزی که از گذشته به ما می‌رسد، ممکن است پیش از آنکه سرمایه باشد، مسئولیت باشد. تونی از انسانی‌ترین شخصیت‌های رمان است. همیشه احساس می‌کردم بخشی از زندگی‌اش پیشاپیش برای او تصمیم گرفته شده است. انتخاب‌هایش باید با چیزی بزرگ‌تر از خواسته‌ی شخصی خودش هماهنگ باشند و همین، تراژدی او را برایم آرام و دردناک می‌کند؛ آدمی که برای حفظ تصویری از خانواده، کم‌کم از امکان ساختن زندگی خودش فاصله می‌گیرد. توماس هم بیشتر از همه برایم نماینده‌ی انسانی بود که خودش را در نقش اجتماعی‌اش گم می‌کند. او باید ستون خانواده باشد و همین «باید» به‌تدریج او را از درون فرسوده می‌کند. گاهی انسان آن‌قدر در حفظ جایگاهش موفق می‌شود که دیگر فرصتی برای فهمیدن خودش باقی نمی‌ماند. هانو اما فضای دیگری وارد رمان می‌کند. حساسیت هنری و موسیقیایی او با جهان حسابگر بودنبروک‌ها سازگاری ندارد و همین تفاوت، رابطه‌ی پیچیده‌ای میان هنر و زوال می‌سازد. چیزی که برای خانواده نشانه‌ی ضعف است، شاید در جای دیگری نشانه‌ی پیدایش نوع دیگری از آگاهی باشد؛ مان عمدا مرز میان انحطاط و حساسیت را مبهم نگه می‌دارد. در ادامه خانه‌ی بودنبروک‌ها هم کم‌کم تبدیل به یک شخصیت‌ می‌شود. خانه، حافظه‌ی مادی خانواده است. هرچه خانواده تغییر می‌کند، معنای آن فضا هم عوض می‌شود و همین باعث شد زوال را در محیط اطرافشان هم احساس کنم. رمان همچنین مرا به مفهوم طبقه‌ی اجتماعی حساس‌تر کرد. بودنبروک‌ها، شیوه‌ی خاصی برای حرف زدن، قضاوت کردن و زندگی کردن دارند. وقتی این شیوه ترک می‌خورد، چیزی بیشتر از ثروت در حال از دست رفتن است. رابطه‌ی نسل‌ها هم پیچیده‌ترین بخش کتاب است. نسل قدیم می‌خواهد استمرار را حفظ کند و نسل جدید دیگر همان معنای زندگی را در آن استمرار نمی‌بیند. هیچ‌کدام هم کاملا مقصر نیستند. گاهی شکاف نسلی از جایی شروع می‌شود که دو نسل هنوز یکدیگر را دوست دارند، اما دیگر یک زندگی مشترک را به یک شکل تصور نمی‌کنند. در پایان هم، هیچ‌کس واقعا تصمیم نمی‌گیرد خانواده سقوط کند. زوال از تصمیم‌های جداگانه‌ای شکل می‌گیرد که هرکدام در زمان خودشان قابل فهم به نظر می‌رسند. فروپاشی، گاهی نتیجه‌ی سال‌ها انتخاب‌های کوچک است که هیچ‌کدام به تنهایی فاجعه‌آمیز نبوده‌اند. توماس مان نشان می‌دهد خانواده، ثروت، سنت و حتی نامی که نسل‌ها برایش زحمت کشیده‌اند، تا وقتی زنده‌اند ارزش دارند؛ لحظه‌ای که انسان فقط موظف به حفظشان می‌شود، همان چیزی که قرار بود هویت او باشد می‌تواند به زندانش تبدیل شود.