خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

مایه ی خوشبختی است که زمان می تواند حس نفرت و انتقام را التیام بخشد؛ من این زن را با نفرت و خشم ترک کرده بودم اما الان که نزد او بازگشته ام، احساسی جز ترحم نسبت به او ندارم.

جین ایر

قبلا تلاش میکردم تمام جنبه های شخصیتش را بررسی کنم و بدی ها و خوبی هایش را با هم در نظر بگیرم اما الان دیگر هیچ بدی ای در او نمی دیدم. آن لحن خشن و طعنه آمیزش که زمانی مرا وحشت زده کرده بود ، اکنون برایم همچون ادویه غذا بود که اگرچه تند و تیز بود اما بدون آن زندگی برایم هیچ طعم و مزه ای نداشت.

جین ایر

بعد از 24 ساعت از زندگی یک زن و نامه‌های یک زن نانشناس، این سومین اثری بود که از جناب اشتفن تسوایک خوندم و مثل همیشه شگفت زده زدم این همون چیزیه که من از یک کتاب داستان انتظار دارم: صریح، رو دور تند، بدون گزافه‌گویی، جذاب و خوندنی رگه‌هایی از این کتاب رو تو اثر ملکۀ گامبو هم دیده بودم که احتمال زیاد می‌دم از اینجا الهام گرفته شده باشه در مجموع از اون داستانابیه که بدون زمین گذاشتن میشه تمومش کرد و لذت برد

شطرنج باز

لازم نیست برای لذت بردن از این کتاب بازیکن حرفه ای شطرنج باشید! این اثر به قدری خوانا و جذاب نوشته شده که حتی کسایی که شطرنج رو بلد هم نیستن میتونن ازش لذت ببرن سال پیش که سریال گامبی وزیر رو دیدم واقعا دوسش داشتم و نمی دونستم اقتباسی از یک کتابه با خوندن هر سطر کتاب، پلان به پلان سریال تو ذهنم مرور میشد که خب اینم لذت خاص خودش رو داشت. نکته جالبی که برام وجود داره این شدت علاقه آدما به یک بحث خاصه یعنی چطور ممکنه کسی این همه به چیزی علاقه داشته باشه حالا میخواد شغلش باشه درسش باشه یه رشته ورزشی باشه یه بازی کامپیوتری باشه یه فعالیت هنری باشه هر چی من که نمیتونم

گامبی وزیر

عباس معروفی درباره‌ی «سال بلوا» گفته: «با یک دست مجسمه‌ای می‌تراشیدم و با دست دیگر روی مجسمه را می‌پوشاندم.» رمان پر از تندیس‌های پوشیده است؛ چیزهایی که باید در خوانش دوباره، پرده از رویشان کنار برود. بیشتر خوانش‌های «سال بلوا» یکی از این پرده‌ها را کنار زده‌اند و همان‌جا متوقف شده‌اند: نوشا را دیده‌اند و از زن ایرانی گفته‌اند، حسینا را دیده‌اند و از عشق ناکام، شهر را دیده‌اند و از تاریخ، دار را دیده‌اند و از خشونت. همه‌ی اینها در رمان هست؛ اما شاید معروفی قصد نداشته مجسمه را فقط برای دیدن یک چهره بتراشد. او آدم‌هایش را می‌تراشد، بعد روی آنها افسانه، خاطره و روایت می‌کشد تا نتوانیم با اطمینان بگوییم آنچه می‌بینیم، همان چیزی است که اتفاق افتاده. به همین دلیل، «سال بلوا» برای من بیش از آنکه رمانِ یک عشق ناکام باشد، رمانی درباره‌ی تبدیل شدنِ زندگی به افسانه است. نوشا را در آغاز می‌توان مثل هر آدم دیگری دید؛ دختری با خواسته‌ها و ترس‌های خودش. حسینا کوزه‌گری است که با خاک کار می‌کند. اما هرچه جلوتر می‌رویم، این آدم‌ها از زندگی روزمره فاصله می‌گیرند. حسینا دیگر فقط حسینا نیست؛ کم‌کم چیزی میان انسان، معشوق، خاطره و اسطوره می‌شود. شاید برای همین است که در پایان، غیبت حسینا از حضورش مهم‌تر می‌شود. میرزا حسن نمی‌تواند با اطمینان بگوید چه بر سر او آمده؛ شاید رفته، شاید مرده، شاید اصلاً چنین آدمی وجود نداشته و شاید افسانه بوده است. همین تردید، قلب روایت است. معروفی نمی‌خواهد حسینا را به ما تحویل بدهد؛ می‌خواهد او را در ذهن ما باقی بگذارد. آدمی که سرنوشتش را دقیق بدانیم، پرونده‌اش بسته می‌شود. اما آدمی که ندانیم واقعاً چه شد، از مرز زندگی عبور می‌کند و وارد حافظه می‌شود. از آنجا به بعد، هرکس سهمی از او را برای خودش می‌سازد. «سال بلوا» خطی روایت نمی‌شود، چون خاطره هم خطی نیست. گذشته در آن هر لحظه می‌تواند دوباره وارد اکنون شود. زمان در ذهن نوشا جلو و عقب می‌رود و روایت، تکه‌های زندگی را مثل خاطراتی که ناگهان به ذهن هجوم می‌آورند کنار هم می‌گذارد. معروفی نشان می‌دهد که آدم‌ها در حافظه به ترتیب زندگی نمی‌کنند. یک بو می‌تواند ما را سال‌ها عقب ببرد، یک اسم می‌تواند مرده‌ای را زنده کند و یک صدا می‌تواند تمام یک رابطه را برگرداند. برای همین در «سال بلوا» گذشته هیچ‌وقت واقعاً گذشته نیست. و درست همین‌جا، افسانه وارد می‌شود. معروفی در این رمان مرز افسانه و واقعیت را عمداً بی‌مرز کرده است. شاید اشتباه باشد اگر بخواهیم در پایان، پرده را کنار بزنیم و بگوییم «حقیقت واقعی داستان این بود». رمان اساساً برای چنین قطعیتی ساخته نشده است. پرده قرار نیست کاملاً کنار برود؛ چون اگر کنار برود، افسانه می‌میرد. یکی از هوشمندانه‌ترین کارهای معروفی این است که اجازه نمی‌دهد نوشا و حسینا در حد دو شخصیت تاریخی باقی بمانند. آنها را آن‌قدر از دسترس واقعیت دور می‌کند که بعدها بتوانند در حافظه‌ی دیگران زندگی کنند. در پایان، قصه به باسی می‌رسد؛ کسی که روایت را تحویل می‌گیرد. اینجا رمان حرکت ظریفی انجام می‌دهد: داستان از زندگی آدم‌ها به حافظه‌ی آدم‌ها منتقل می‌شود. شاید باسی از خود نوشا مهم‌تر باشد؛ چون نوشا زندگی‌اش را از دست می‌دهد، اما قصه‌اش از دست نمی‌رود. اینجاست که عنوان «سال بلوا» برای من معنای دیگری پیدا می‌کند. بلوا فقط آن چیزی نیست که در شهر اتفاق افتاده. بلوا بعد از تمام شدن اتفاق هم ادامه دارد؛ در ذهن کسانی که مانده‌اند، در روایت‌هایی که دهان‌به‌دهان می‌چرخند، در حقیقت‌هایی که با شایعه مخلوط می‌شوند و در آدم‌هایی که دیگر معلوم نیست واقعاً چه بوده‌اند و چه چیزی از آنها ساخته شده است. حتی دارِ ابتدای رمان را هم می‌شود از همین زاویه دید. دار فقط نشانه‌ی مرگ نیست؛ در طول داستان به چیزی تبدیل می‌شود که مردم به حضورش عادت می‌کنند و از یک حادثه به بخشی از منظره‌ی شهر تبدیل می‌شود. معروفی نشان می‌دهد چگونه خاطره‌ی خشونت هم می‌تواند به افسانه تبدیل شود. شاید این همان چیزی باشد که او از آن به عنوان «تندیس پوشیده» حرف می‌زند. تندیس، آدم‌ها هستند؛ پرده، روایت است. هرچه بیشتر به آنها نگاه می‌کنیم، کمتر مطمئن می‌شویم که زیر پرده دقیقاً چه چیزی وجود دارد. اما همین نادانی باعث نمی‌شود کمتر دوستشان داشته باشیم. من «سال بلوا» را از آن رمان‌هایی نمی‌دانم که باید بعد از خواندن، معنایش را یک‌بار برای همیشه کشف کرد. بخشی از آن همیشه پوشیده می‌ماند. شاید معروفی از ابتدا همین را می‌خواست: نه اینکه خواننده معما را حل کند، بلکه چیزی را با خودش از کتاب بیرون ببرد که نتواند به‌سادگی توضیحش دهد. برای من، آن چیز نوشا است؛ اما نه فقط نوشایی که عاشق حسینا شد و زندگی‌اش را از دست داد؛ نوشایی که بعد از رفتنِ خودش، در روایت دیگران ادامه پیدا می‌کند. حسینایی که شاید دیگر وجود نداشته باشد، اما هنوز در خاک، در خاطره و در قصه زندگی می‌کند. و شهری که بلوا در آن تمام شده، اما قصه‌اش هنوز تمام نشده است. شاید «سال بلوا» در نهایت داستان آدم‌هایی نباشد که از بین رفتند؛ داستان چیزی باشد که نتوانستند از بین ببرند: روایت آنها. شاید خواننده‌ی «سال بلوا» قرار نیست تمام پرده‌ها را کنار بزند؛ شاید فقط باید بفهمد که زیر هر پرده، کسی هنوز زنده است.

سال بلوا

آب زندگیس. اما اگه آب زندگی به مردم بدن و گوششون واز بشه دیگه زیر بار ارباباشون نمیرن، اینایی رو که میبینی به این درخت دار زدن میخواستن گوش مردمو معالجه بکنن.

زنده به گور

دنیا دوباره خوب شد، چون تو در آن بودی عزیزم. دلم می خواست برای همیشه همان طور که بودیم به زندگی ادامه دهیم.

قصر آبی

تو باعث شدی دوباره به واقعی بودن عشق و دوستی ایمان بیاورم.

قصر آبی

-دلت برایم تنگ شده، مهتاب؟ +انگار از وقتی رفته ای، صد سال گذشته. -دیگر تنهایت نمی گذارم.

قصر آبی

این که کسی مثل تو پیشم باشد برایم مثل بهشت است.

قصر آبی

در لفافه گفت بزرگ ترین خوشبختی این است که در شعر زندگی خود را پیدا کنید.

قصر آبی

فقط چیزهایی که اهلی شدن رو میشه فهمید. آدم ها دیگه وقت زیادی واسه فهمیدن ندارن. اونها چیزها رو آماده از مغازه میخرن. ولی از هیچ مغازه ای نمی تونن دوست بخرن. بخاطر همینه که بی دوست موندن. حالا اگه تو دنبال دوست می گردی، منو اهلی کن.

تصویر پروفایل kavehkaveh@kavehجمله

دایه‌ام گاهی از معجزات انبیاء برایم صحبت می‌کرد، به خیال خودش می‌خواست مرا باین وسیله تسلیت بدهد، ولی من بفکر پست و حماقت او حسرت می‌بردم!

بوف کور