من این کتابو خیلی دوست داشتم. داستان های خوبی داشت و بهم یادآوری کرد چقدر درگیر مسائل بیهوده هستم و حال خودم رو خراب میکنم..
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
خوندنش جدا از واقعیت تاریخی واقعا حس خوبی داشت و کتاب قشنگی بود صرفا اگه به عنوان یه اقتباس بهش نگاه کنیم؟ اما به هرحال ممکنه برای بعضی مخاطب ها به اشتباه این برداشت رو که داره یه کتاب تاریخی میخونه به وجود بیاره که اگه اشتباه نکنم دلیل گارد زیاد به این کتاب همین باشه
چه وقتی که خوندمش و چه الان که چند سال ازش گذشته احساس نکردم که کتاب خیلی شاهکاری بود ولی مفهومی که داشت رو دوست داشتم اینکه وقتی چیزی رو میخوای و براش تلاش میکنی و سختی میکشی و بالاخره بهش میرسی با خودت میگی چرا اینقد سخت ؟ وقتی راحت تر از این هم میشد به مقصد رسید در حالی که همین سختی ها باعث شدن تو از آدمی که اون خواسته ارو داشت دور بشی و بشی اون آدمی که بهش میرسه .
چیزی که در «راهنمای رواندرمانی اگزیستانسیال» برایم جذاب است، این است که یالوم مسائل عمیق و گاهی ترسناک زندگی را از چیزی دور و انتزاعی به بخشی از تجربهی روزمرهی انسان تبدیل میکند. مرگ، آزادی، مسئولیت، تنهایی و بیمعنایی چیزهایی نیستند که فقط در فلسفه دربارهشان بحث کنیم؛ دیر یا زود در زندگی شخصی ما خودشان را نشان میدهند. شاید مهمترین نکته برای من این باشد که یالوم نمیگوید قرار است این مسائل را برای همیشه حل کنیم. بیشتر تلاش میکند نشان دهد چگونه میتوانیم با آگاهی بیشتری با آنها زندگی کنیم. مثلا آگاهی از مرگ لزوما فقط ترس ایجاد نمیکند، میتواند باعث شود زندگی، انتخابها و رابطههایمان را جدیتر ببینیم. برای همین، این کتاب را بیشتر از اینکه فقط کتابی دربارهی رواندرمانی بدانم، دعوتی برای روبهرو شدن با خودمان میبینم؛ با چیزهایی که معمولا ترجیح میدهیم دربارهشان فکر نکنیم، اما اتفاقا بخش مهمی از معنای زندگیمان را شکل میدهند.
چیزی که از «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» برای من ماند، بیشتر از خود مفهوم اگزیستانسیالیسم، مواجههی انسان با انتخابهایش بود. سارتر انگار ما را روبهروی خودمان مینشاند و میپرسد اگر نتوانیم همهچیز را انتخاب کنیم، با چیزهایی که برایمان انتخاب نشدهاند چه میکنیم؟ شاید آزادی آن چیزی نباشد که همیشه تصور میکنیم، آزادی فقط امکان انتخاب میان چند راه نیست، بلکه پذیرفتن مسئولیت راهی است که انتخاب کردهایم. همینجا حرف سارتر هم جذاب و هم کمی سنگین میشود: دیگر نمیتوانیم همیشه خودمان را فقط قربانی شرایط بدانیم. برای من، ارزش این کتاب در همین تلنگر است؛ اینکه به جای جستوجوی یک نسخهی آماده برای زندگی، دوباره به انتخابهای خودمان نگاه کنیم و ببینیم چه اندازه از چیزی که امروز هستیم، حاصل انتخابهای خودمان بوده است.
کتاب خوبیه و موضوع خوبی داره و لیلی کسیه که لازمه بشناسیم
همهی انسانها اشتباه میکنند. چیزی که شخصیت مارا میسازد، اشتباهات ما نیست، بلکه نحوهی برخوردمان با ان اشتباهات و درس گرفتن از انها، به جای توجیه تراشی است
میدونم مُرده خیال میکنی حواسم نیست؟ ولی هنوزم میتونم دوسش داشته باشم نمیتونم؟ چون یکی مُرده دلیل نمیشه که دیگه دوسش نداشته باشی... مخصوصاً اگه هزار بار از جماعت زنده بهتر باشه :)
لازم نیست حتماً آدم بدی باشی تا کسی رو ناراحت کنی. گاهی میتونی آدم خوبی باشی و دیگرونو ناراحت کنی.
خدا کند وقتی مُردم بندازنم تو رودخانهای جایی. اصلاً هرجا، هرجا غیر از قبرستان. دوست ندارم مردم یکشنبهها بیایند رو قبرم گل بگذارند و اشک بریزند. وقتی مُردی گل به چه کارت میآید؟ به هیچ کارت.
ایراد آدم روشنفکرها همین است. تا خودشان حال نکنند باهات حرف جدی نمیزنند.
مشکل من وقتیه که یکی تو داستان میمیره، خیلی کفری میشم. مخصوصا اگر طرف خیلی باهوش باشه و سرگرمت کنه. تازه اگر گناهی هم نداشته باشه که دیگه هیچی.
بنظرم کتاب خوبیه حال و هوای راسکولنیکف رو داره با این تفاوت که تا اخر روی نظر خودش میمونه اما راسکولنیکف وقتی نمیتونه نظریه که داشته اثبات کنه از درون میشکنه، راسکولنیکف دیوانه نبود کسی بود که میخواست مرزهارو برداره میخواست ثابت کنه میتونه مثل ناپلئون قتل انجام بده و بنظرم بیشتر دنبال برداشتن مرز خویی و بدی و نسبت بین خیر و شر در ذهن اجتماع و خودش بود اما اینجا با کسی سروکار داریم که اولش اصرار داره دیوانه نیست و همه چیز با برنامه بوده و بعد از درون با پرسش از خود مرزهای ذهنی خودش رو برمیداره و دچار فروپاشی میشه، درواقع اینجا پرسش از خود رو داریم که کجاییم و در جنایات و مکافات پرسش از سرچشمه خیر و شر
من این کتاب رو سه بار خوندم. بار اول فقط منتظر بودم تموم شه ولی اصلا نمیدونم چیشد که کتابی رو که انقدر برام خسته کننده بود دوباره و حتی سه باره خوندم و هر بار کمی بیشتر دلیل معروفیتش رو درک کردم؛ و حالا فکر میکنم مهمترین نکته در مطالعهی این کتاب اینه که کتاب خیلی راحت میتونه بد فهمیده شه. داستان ظاهرا فقط چند روز از زندگی هولدن کالفیلد، نوجوان شونزدهسالهایه که از مدرسه اخراج شده و چند روزی رو در نیویورک سرگردانه، اما اتفاق اصلی در درون هولدنه. هولدن تقریبا از همهچیز ایراد میگیره: آدمهای دروغگو، بزرگترها، مدرسه، روابط اجتماعی، پول، رفتارهای جنسی، حتی آدمهایی که ظاهرا دوستشون داره؛ ولی نکته اینجاست که هولدن خودش هم چیزی نیست که میخواد و ادعا میکنه. هولدن میخواد جهان صادق و قابلاعتماد باشه، اما مدام مبینه که آدمها پیچیدهان، دروغ میگن، تغییر میکنن، عاشق میشون، رابطه جنسی دارن، پول و موقعیت براشون مهمه و همیشه قرار نیست همون آدمی باشن که اون دوست داره! ولی هولدن نمیتونه این پیچیدگیو تحمل کنه، برای همین جهان رو دو قسمت میکنه، یکی کودکی که پاک و واقعیه و قسمت دوم که بزرگسالیه و فریبکار و آلودهست. این تقسیمبندی خودش یک دفاع روانیه و همین مقاومت هولدن در برابر بزرگشدن یکی از محورهای اصلی رمانه. هولدن خودشو تو دشتی پر از بچه تصور میکنه که مشغول بازین و به پرتگاه نزدیک میشن و وظیفهی اون اینه که بچهها رو قبل از سقوط بگیره، اما تناقض اینجاست که کسی که خودش در حال سقوطه میخواد نجاتدهندهی دیگران باشه! سقوطی که فقط سقوط فیزیکی نیست و میتونه نماد ورود به بزرگسالی باشه؛ جایی که معصومیت، سادگی و امنیت کودکی از بین میره... هولدن هم قربانیه، هم خودش بخشی از مشکلیه که از اون رنج میبره :) کتاب میتونه برای بعضیا بیش از حد تکراری و خستهکننده بشه چون اتفاق چندانی نداره و تماما حول محور یک نوجوان ناراضی میچرخه؛ مخصوصا اگر خواننده نتونه پشت این تکرار، وضعیت درونی هولدن رو ببینه، پس ممکنه کل کتاب براش تبدیل بشه به یک نوجوان غرغرو(که البته اینطورم هست) و احتمالا شهرت کتاب هم باعث شده ارزش ادبیش بیش از حد بزرگ جلوه داده شه. چیزی که باید بهش توجه بشه اینه که هولدن قرار نیست مؤدب، مرتب و قابلالگو گرفتن باشه؛ قراره نوجوانی باشه که هنوز خودشو نمیفهمه و در برزخ بلوغ گرفتاره و هنوز نمیدونه چطور باید با تغییر خودش و جهان اطرافش کنار بیاد. من فکر میکنم ناطور دشت به اندازهای که مشهوره، عمیق نیست؛ اما به اندازهای که مشهوره، دقیقه و درواقع وظیفش رو که به تصویر کشیدن دنیای گنگ نوجوانی و بلوغه خوب به تصویر کشیده. قرار نیست این کتاب یک نظام فکری پیچیده بهتون بده ولی سلینجر تونسته یک وضعیت روانی مشخص رو با صدایی زنده ثبت کنه! آدمی که میخواد نزدیک شه، اما میترسه؛ میخواد صادق باشه، اما دروغ میگه؛ از آدمها متنفره، اما تنهایی رو هم نمیتونه تحمل کنه؛ از بزرگشدن میترسه، اما دیگه نمیتونه کودک بمونه! و شاید مهمترین تناقضش همین باشه: هولدن بیشتر از اینکه از بزرگسالان متنفر باشه، از تبدیل شدن خودش به یکی از اونها میترسه. در نهایت پیشنهادم به همهی کسانی که قصد خوندن این کتاب و یا بازخوانیشو دارن اینه که کتاب رو به صورت صوتی از استودیو نوار و با گویندگی عرفان ابراهیمی بشنون چون لحن خوانش گوینده بسیار مناسب کتابه و لذتی که احتمالا از خوندن کتاب نخواهید برد رو جبران میکنه.
بدترین چیز دربارهی سفر تفریحی این است که از لحظهای که شروع میشود، تو دلهرهی پایانش را داری.
واقعا مسخره نیست که گاهی اوقات بهترین مردها بدترین زنها را انتخاب میکنند و بهترین زنان بدترین مردها را؟ فکر میکنم که خوبی خودشان چشمشان را کور میکند و بدگمانی را در وجودشان میکشد.
WoOoOoW واقعا عجیب و غریب بود
شخصیتها با ظرافت بازسازی میشوند.
جامعه در حالت معمولی بسیار پوچ است. ما در فواصل زمانی کوتاهی به هم برمیخوریم بدون آنکه وقت فرا گرفتن ارزشهای تازهای از همدیگر را داشته باشیم.
زمان چیزی جز یک رودخانه نیست که من داخل آن مشغول ماهیگیری هستم.
