خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

گفت: من ایرانی ام، دلم برای مملکتم می‌سوزد. اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی می‌شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند

" این فکر از ذهنم گذشت که یکشنبه‌ای دیگر را سپری کرده‌ام، مامان مرده، از فردا برمی‌گردم سرکار و در واقع چیزی عوض نشده. "

بیگانه

اگر نمی‌توانیم مانند انسان‌ها زندگی کنیم‌، لااقل سعی کنیم مانند حیوانات زندگی نکنیم‌

کوری
تصویر پروفایل M.AM.A@m.a1354جمله

اگر بخواهم از زاویه یک خواننده و فرد علاقمند به تکنولوژی و آینده به این کتاب نگاه کنم، مهم‌ترین ارزش «تکینگی نزدیک‌تر است» برای من نه پیش‌بینی دقیق آینده، بلکه وادار کردن ما به بازنگری در تعریف انسان و رابطه‌مان با فناوری است. کرزویل تصویری جسورانه از آینده ارائه می‌دهد؛ آینده‌ای که در آن هوش مصنوعی، زیست‌فناوری و توان محاسباتی می‌توانند مرزهای فعلی توانایی‌های انسان را جابه‌جا کنند. البته به نظرم باید پیش‌بینی‌های زمانی و خوش‌بینی فناورانه او را با نگاه انتقادی خواند، اما پرسش اصلی کتاب همچنان بسیار جدی است: اگر ماشین‌ها روزی بخش بزرگی از توانایی‌های فکری و حتی زیستی ما را در اختیار بگیرند، چه چیزی همچنان ما را «انسان» نگه می‌دارد؟ برای من، ارزش واقعی کتاب دقیقاً در همین پرسش است.

پس درست نیست از چیزی که ممکن است برایم فایده داشته باشد صرف‌نظر کنم. حتی اگر امید کسب فایده از سویی بسیار ناچیز باشد، باز حق ندارم آن را نادیده بگیرم.

محاکمه

سختیِ زندگی امانش را بریده بود، ولی جز تحمل کاری نمی‌کرد. راضی به قضاوقدر نبود، ولی باهاش هم نمی‌جنگید. گیرِ زندگی افتاده بود و زندگی هم حالش را جا آورده بود.

-من لیلی را دوست دارم. +از کی تا حالا؟ -از سیزده مرداد پارسال. +بارک‌اللّه چه تاریخ دقیقی! لابد ساعتش را هم می‌دانی! +از ساعت سه و ربع کم:))

-آدم چطور می‌فهمد که عاشق شده است؟ +واللّه، بابام‌جان..دروغ چرا؟..اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی..آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ...وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند..همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ...خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند.

«اگر شما ناچارید حیوان‌های فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگ‌ترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمی‌آورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسان‌ها و شاید تمام مخلوقات را پایین‌تر از یکدیگر قرار می‌دهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین می‌شد؟ اگر می‌توانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی می‌شد آن را می‌پذیرفتند؟باکسر برای من غم‌انگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمی‌کرد. برعکس، از همه بیشتر کار می‌کرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آن‌طور که می‌خواست تعریف می‌کرد. گذشته را تغییر می‌داد، واقعیت را عوض می‌کرد و دروغ را جای حقیقت می‌نشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل می‌کرد.

«اگر شما ناچارید حیوان‌های فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگ‌ترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمی‌آورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسان‌ها و شاید تمام مخلوقات را پایین‌تر از یکدیگر قرار می‌دهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین می‌شد؟ اگر می‌توانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی می‌شد آن را می‌پذیرفتند؟باکسر برای من غم‌انگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمی‌کرد. برعکس، از همه بیشتر کار می‌کرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آن‌طور که می‌خواست تعریف می‌کرد. گذشته را تغییر می‌داد، واقعیت را عوض می‌کرد و دروغ را جای حقیقت می‌نشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل می‌کرد.

«مرگ ایوان ایلیچ» برای من فقط یک داستان درباره مرگ نبود؛ بیشتر شبیه آینه‌ای بود که بعضی از واقعیت‌های تلخ زندگی را نشان می‌داد. اولین چیزی که از این کتاب گرفتم این بود که شاید ما آن‌قدر که فکر می‌کنیم برای دیگران مهم نیستیم. خیلی وقت‌ها چیزی که برای دیگران ارزش دارد، حضور ما نیست؛ منفعتی است که از حضور ما می‌برند. این موضوع را می‌شود در رفتار بسیاری از اطرافیان ایوان ایلیچ دید. آدم‌هایی که تا وقتی او سالم و مفید بود کنارش بودند، اما وقتی درد و بیماری از راه رسید، کم‌کم فاصله گرفتند. یکی از چیزهایی که کتاب مدام به من یادآوری می‌کرد این بود که بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترین ضربه‌ها را خودمان به خودمان می‌زنیم. همیشه قرار نیست دشمنی از بیرون به ما آسیب بزند. گاهی خودمان با انتخاب‌ها، سخت‌گیری‌ها و مسیرهایی که برای زندگی‌مان انتخاب می‌کنیم، زمینه رنج‌های بعدی را فراهم می‌کنیم. به همین خاطر موقع خواندن کتاب مدام به این فکر می‌کردم که شاید بعضی از دردهای زندگی، نتیجه رفتار ما با خودمان باشد. نکته دیگری که برایم جالب بود، نگاه ایوان ایلیچ به ازدواج بود. او ازدواج را بیشتر یک تصمیم اجتماعی و سیاسی می‌دید تا یک انتخاب عاشقانه. انگار همسر را انتخاب نکرده بود چون دوستش داشت؛ بلکه انتخاب کرده بود چون با جایگاه و موقعیت اجتماعی‌ای که می‌خواست به آن برسد سازگار بود. شاید همین باعث شد در سخت‌ترین روزها

مگر نه اینکه هرکاری که می‌کنیم ذیل جنایت در نظر گرفته می‌شود. کور باید باشی که این حقیقت را نبینی.

تنگنا