واقعا از خوندنش لذت بردم
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
کتاب خوبیه
صفحه ی ۱۰۴ ..هنوز جذب این کتاب نشدم ولی دارم میخونم ببینم چطور میشه
از اون کتاباییه که حال و هوای خوبی داره
ضمن احترام به سلیقه بقیه یکی دیگه از اون کتابای مزخرف پرفروش و ترند شده که واقعا درک نمیکنم این همه تعریف و تمجید برای چیه به جای اینکه یه رمان احساسی درباره این بیماری خاص باشه تبدیل شده به یه کتاب فانتزی بچگونه که پر از اتفاقات تخیلی و غیر منطقیه که تو قصه های پریون هم رخ نمیده همشون با هم
به خودت احترام بگذار و قلب و روحت را به کسی که خواستار آن نیست ، تحمیل نکن.
می دانم که تا ابد از او جدا خواهم بود و با این حال نمی توانم جلوی خودم را بگیرم که او را دوست نداشته باشم.
برایم بسیار موجب شگفتی بود که آن ها نسبت به لبخندی که آنقدر مرا شیفته ی خود کرده بود ، هیچ عکس العملی نشان نمی دهند.
اصلا قصد نداشتم عاشق او شوم ؛ اما در آن لحظه ، با دیدنش همه ی زحماتم به هدر رفت. او بی آنکه به من نگاه کند ، مرا عاشق خود کرده بود.
کنترلی بر روی چشم هایم نداشتم، مدام چشم هایم به سمت او می چرخید و بر روی صورتش ثابت می شد و در نهایت ، من تسلیمشان شدم؛ نگاهش کردم، آن هم با لذت! لذتی گرانبها اما در عین حال تند و سوزان. همچون سوزنی از طلای ناب که نوک تیزش پوست را می سوزاند و یا همچون فرد تشنه ای که به برکه یی پر از آب می رسد و با این که می داند آب آن برکه فاسد است ، خم می شود و جرعه جرعه از آن نعمت خدادادی می نوشد.
چقدر در آن لحظه به او نزدیک بودم! از آن زمان چه اتفاقی افتاده که رابطه ی من و او را اینقدر تحت تاثیر قرار داده؟! الان چقدر از هم دور و چقدر با هم بیگانه ایم؛ آن قدر بیگانه که اصلا انتظار نداشتم به سویم بیاید و با من صحبت کند. بنابراین هنگامی که او به سمت دیگر اتاق رفت و مشغول صحبت با دیگر خانم ها شد ، اصلا تعجب نکردم.
میدونم وقتی بمیرم یکی گوشتم رو تو بازار سیاه میفروشه، برای همینه که سیگار میکشم و مشروب مینوشم، تا مزه ی گوشتم بد شه و کسی هیچکس از مرگم لذت نبره.
یک دادم چون صفر نمیشد داد. کلافهکننده، یکنواخت و عذابآور است که تمام کردنش واقعا حوصله میخواهد. بزرگترین ضعف کتاب به ناآگاهی نویسنده از فضای بیمارستان روانی برمیگردد. داستانی پر از کلیشههای سطحی که مشخص است نویسنده نه آن را حس کرده و نه حتی درکش کرده است. روایت تا نیمههای داستان گنگ و بیسر و ته پیش میرود و در نیمه دوم هم با هیچ اتفاق خاص یا غافلگیری جالبی این کمبود را جبران نمیکند، بلکه فقط یک روند کند، تکراری و پیشبینیپذیر را ادامه میدهد. مرز مبهم وهم و واقعیت هم بهجای اینکه جذاب باشد، بیشتر ضعف پردازش داستان را پشت خودش پنهان کرده است. بخش پایانی شاید کمی نسبت به بقیه متن بهتر باشد، اما فقط به این دلیل که سطح توقع مخاطب تا حد ممکن پایین آمده است. در نهایت، ابتدا و انتهای کتاب هیچ تفاوتی در سیر داستان یا نگرش خواننده ایجاد نمیکند و اثر رسماً تجربهای ضعیف است که تنها فایدهاش، درک بهتر صفات یک رمان واقعا بد است.
این رمان کتابی سردرگم و کلافهکننده است. بزرگترین مشکل کتاب روایت بیدروپیکر آن است که در آن تشخیص واقعیت از توهم بسیار دشواره سبکی که چه آگاهانه انتخاب شده باشد و چه ناشی از عدم توانایی نویسنده در سازماندهی ذهن، در نهایت فقط روی اعصاب مخاطب میرود. استفاده از مفاهیم گیاهشناسی و آناتومی هم نتوانسته ضعف روایی داستان را بپوشاند. با اینکه شاید چند جای معدود کتاب بد نباشد، اما گیجکنندگی بیمورد و آشفتگی متن باعث شده در مجموع کتابی ضعیف، و کاملاً ناراضیکننده باشد که هیچ ارزش خاصی برای خواننده ندارد.
"به راستی من کیستم؟" اگر بخواهم هسته اصلی داستان را برای خودم توصیف کنم جواب همان سوالی است که در ابتدا مطرح کردم. کتاب را نه بخاطر استعاره ها یا توصیفات مثال زدنی و قابل تامل (نه لزوما زیبای) دکتر کرژنتسف، بلکه بخاطر دعوت کردن من به اعماق ذهن و وجودم دوست میدارم. روایت عجیب بود، در اوایل کتاب صحنه را همانند اتاق بازجویی نگاه میکردم؛ دکتر کرژنتسفی که در اتاقی تاریک با یک چراغ رو به روی من پشت یک میز چوبی نشسته و دارد مرا آماده یک سفر عمیق به اعماق ضمیر وجودی و ذهنی اش میکند. ناخوداگاه خودم را در جایگاه قاضی ای نگاه میکنم که با مرد دیوانه همراه می شود و گاه دلش به حال رنج های وصف ناشدنی مرد میسوزد و با اون همراه میشود و گاه از صلابت و سرسختی و غرور مضاعف و مفرط مرد به تنگ می آید و با هر تعریفی که دکتر از خود میکند شعله نفرتش بیشتر برانیگخته میشود. اما ناگهان به خود می آیم و میبینم که دکتر همانند همسفری جالب مرا به اعماق خودش و خودم می بَرد و دست در دست من از فراز و نشیب ها، از ثانیه و دقیقه های سپری شده، و از تاملات و تفکراتمان می گذرد. شگفتا! گویی از جایی به بعد جای من و دکتر عوض شده است، دکتر بازجو و من متهمِ جانی؛ دکتر من را سوال و جواب میکند، از اخلاقیات و عقایدم گرفته تا زندگی روزمره ام را در ترازوی منطق خود بدون آنکه حتی خودش به خودش اطمینان داشته باشد بالا و پایین می کند و می سنجد. در این اثنا دوباره خودم و دکتر را در جایگاه اولیه امان میبینم، دوباره منِ خواننده بازجو و محقق و دکتر در جایگاه دیوانه قرار دارد. حال میفهمم دکتر چه چیزی را میخواست به من بفهماند؛ بناراین از این وضع خسته میشوم و دستان دکتر را میگیرم و با خود به بیرون از این اتاق بازجوییِ کذایی میبرم. با دکتر قدم زنان از کنار سیاه چال مارهای سمی میگذریم و در راهروی این عمارتِ نامتناهی درِ تک به تک خانه هارا میزنیم تا شاید به نتیجه ای برسیم، اما چیزی جز سکوت نمیشنویم. به قلعه و اریکه ساخته شده از جمجمه هایش میرسیم و داستان های صعود و سقوطش را برایم بازگو میکند. گیج شدم! حال دست و پا گم کرده نمیدانم من دیوانه ام یا او؟ من قاضی ام یا او؟ من نیاز به اصلاح دارم یا او؟ میدانید جالب چیست؟ خودش هم نمیداند!... از روایت کتاب بگذریم و به واقعیت برگردیم. تنگنا با فراز و نشیب هایی که داشت من را با فهم و ادراک خودم دائما درگیر کرد، همانطور که در متون بالایی عرض کردم نمیدانستم که دیوانه و مجنون کیست. قطعا با کنار هم گذاشتن شواهد طبیعی و سلامت روان آدمی میتونستیم خودمون رو در جایگاه فرد سالم قرار بدیم اما نکته ای که بود این است که انگار دیوانه ماجرا خیلی از جاها واقعا دست برتر را بر ما داشت و ابعادی از تفکر و اخلاقیات و چه بسا وجوه جامعه شناسی را درک کرده بود که ما یا دید درستی به آنها نداشتیم و مجبورمان کرد به بازنگری یا اینکه کلا تا به حال به آنها توجه نکرده بودیم. از جایی به بعد تصمیم گرفتم که خودم را از جایگاه قضاوت عزل کنم و با دکتر کرژنتسف همانند دوستی همراه شوم و با او بی تعصبو بدون گارد به مکالمه بپردازم، اعماقش را درک کنم، ریشه های وجودی اش را بشناسم و در یک کلام او را درک کنم. این سوال را در وجودم به وجود آورد که آیا اصلا خودشناسی (در یک جهان بینیِ کاملا اگیزستانسیال) ممکن است و نیلِ به جایی میشود؟ اصلا ممکن است من هم یک کرژنتسف درون داشته باشم که این چنین در ظاهر مطمئن و مصمم در تصمیمات خود اما در باطن یک آشفته ذهنی بیش نباشد؟ در کل خواندن این کتاب رو از آندره یف عزیز که اولین تجربه من از خواندن آثار ایشان بود شیرین و مثبت تلقی میکنم و مشتاقانه و با آغوش باز به سراغ سایر آثار ایشان هم خواهم رفت (هرچند همچنان از مخافت های عقیدتی و ذهنیتی خودم با ایشان نمیتونم چشم پوشی کنم( در نهایت بگویم که فکر میکنم همه ما یک «تنگنا» در وجودمان داریم که بالاخره باید روزی از آن گذر کنیم... در انتقادی به تصویر جلد کتاب هم بگویم که انتخاب کردن تصویری از یک فرد خونسرد به جای یک فرد روان پریش میتوانست بهتر باشد.
کتاب نیلوفر و مرداب تیک نات هان پیام سادهای دارد: برای شاد بودن نیازی به شرایط عجیب و غریب نیست. کافی است گذشته و آینده رو رها کنیم، در زمان حال حضور داشته باشیم و حتی سادهترین کارهای روزمره مثل نفس کشیدن و راه رفتن را آگاهانه انجام دهیم. کتاب یادآوری میکند که خیلی از رنجهای ما حاصل بزرگنمایی ذهن هستند و با اینکه بخشی از آنها ریشه در گذشته یا محیط دارند، دگرگونکردنشان با خود ماست. روندی که از مسیر کمک به دیگران و پذیرش کمک از آنها میگذرد. با این حال، کتاب به دلیل قالب خودیاری و ذهنآگاهیاش، پاسخگوی انتظارات زیادتری نیست و صرفاً یک ایده اولیه را در طول صفحات مختلف تکرار میکند و چیز جدیدی برای ارائه ندارد. برای مخاطبی که به تحلیلهای عمیق و جذابیتهای ادبی عادت دارد، اینگونه نسخهپیچیهای خطی و سادهانگارانه خیلی زود تکراری میشوند و حس کممایهبودن منتقل میکنند.
هرگز نخواهم که در جهانی عاری از رنج باشم، زیرا در چنین جهانی هیچ درک و شفقتی هم وجود نخواهد داشت.
مسئله این است که، به جز عشق ورزیدن، باید کشتن را هم بلد باشی.
سعی کن بفهمی. وقتی مهلت کسی دارد تمام میشود، جلویش را نگیر. نمیتوانی چیزی بهش بدهی که جای زندگی را برایش بگیرد.
به آخر خط رسیده بود. فکر میکنی چرا هیچوقت آه و نالهاش تمامی نداشت؟اگر نشود به کسی کمک کرد، پس خودش کمک نمیخواهد.
