وقتی زنی عاشق میشود، دیگر درک کردنش ممکن نیست.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
هرگز همراهی ندیدم که به اندازه ی تنهایی بتواند با انسان همراه شود
انباشته گری در هر شکل، در شکل دانش،تجربه،باور و عقیده، مانع آزادی است. حال آنکه تنها آزادی است که حقیقیت می تواند باشد
در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود میآید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحمالراحمین است.
در متون کمونیستی آمده بود پرولتاریا [طبقه کارگر صنعتی] نیروی محرکهای است که تاریخ را به جلو میراند. کارگران باید از طریق یک طلیعهدار (حزب کمونیست) عمل میکردند. در عالم واقع، رهبران حزب کمونیست در رأس نشستند و به کارگرانی که در زیر نشسته بودند اعتماد نکردند. لنینیستها اعتقاد داشتند طبقه کارگر، صلاح و مصلحت خودش را نمی داند و حتی بعید نیست اگر فرصتش را بیابد به بورژوازی اجازه حکومت کردن بدهد. بنابراین این حزب باید تصمیم میگرفت چه چیزی به صلاح آنهاست.
می دانی اولین بوسه ی جهان چطور کشف شد؟ دست هاش تا آرنج گلی بود، گفت که در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.
عشق! این تسخیر جسم و روح و ذهن عجب گزنده، عذابآور و بیاندازه شیرین بود!
در آن روز ها من دیگر نمیتوانستم خدا را ببینم، زیرا از بنده اش برای خود بتی ساخته بودم.
- به نظرتان من یک هیولا هستم؟! یعنی انقدر بعید است که آقای راچستر آدمی مثل من را دوست داشته باشد؟!
حتی اگر عاشق آدم دیگری میشدی عیبی نداشت تو با او خوش وخندان میرفتی ومن از آنطرف خیابان نگاهتان میکردم…:)
خیلی او را دوست داشتم؛ بیش تر از آن که کلمات بتوانند توصیفش کنند.
خوذشناسی آغاز خردمندی است، بدون شناخت خویشتن آموختن دانش به نابخردی، جهل، ستیز و رنج و اندوه می انجامد.
فکر رفتن من را ترساند. فقط بذار کمی بیشتر بمونم.
فکر رفتن من را ترساند. فقط بذار کمی بیشتر بمونم.
هر كتابى را كه به نظرم جالب بود برمى داشتم و مى خواندم. با وجود تمام كتاب هايى كه خوانده بودم، كتابى پس از كتاب ديگر پيدامى كردم وهنوز دوست داشتم كتاب هاى بيشترى بخوانم.
در چشم من تو زیبا هستی ، قلبم چنین می گوید. من تمام دنیا را مجبور میکنم به زیبایی تو پی ببرند.
انسان هیچوقت نمیتواند در این دنیا برای همیشه شاد و خوشحال باشد و من هم ازین قاعده مستثنی نیستم. این که خوشبختی به سراغم بیاید، برایم همچون یک رویا است.
سوسوی هر چراغ از آتش کوه، نفسی داشت، همان نقطه تابناک ما را از سقوط نجات میداد...
سرم گیج میره مثل بازار مسگرها - چی شد ؟ فرهاد... فرهاد بازی درنیار ! فرهاد... فرهاد چی شد؟ فرهاد... صدای خودشه. اسم من گلوی گلی 🪽
اسم تو آرومم میکرد. تو الف بودی من ی. گیلهگل ابتهاج، فرهاد یروان.
