به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید
چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم.
در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...
و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».
مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟
این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی.
شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.
نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد.
غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.
با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
فکر میکنم یکی از بهترین کتابهای ایرانی باشه که تابحال خوندم و دوباره هم باید بخونمش … فارغ از داستان٬ فرم نوشتنش برای من خیلی جالب بود و بارها به بقیه پیشنهادش کردم.
عباس معروفی دربارهی «سال بلوا» گفته: «با یک دست مجسمهای میتراشیدم و با دست دیگر روی مجسمه را میپوشاندم.» رمان پر از تندیسهای پوشیده است؛ چیزهایی که باید در خوانش دوباره، پرده از رویشان کنار برود.
بیشتر خوانشهای «سال بلوا» یکی از این پردهها را کنار زدهاند و همانجا متوقف شدهاند: نوشا را دیدهاند و از زن ایرانی گفتهاند، حسینا را دیدهاند و از عشق ناکام، شهر را دیدهاند و از تاریخ، دار را دیدهاند و از خشونت. همهی اینها در رمان هست؛ اما شاید معروفی قصد نداشته مجسمه را فقط برای دیدن یک چهره بتراشد. او آدمهایش را میتراشد، بعد روی آنها افسانه، خاطره و روایت میکشد تا نتوانیم با اطمینان بگوییم آنچه میبینیم، همان چیزی است که اتفاق افتاده.
به همین دلیل، «سال بلوا» برای من بیش از آنکه رمانِ یک عشق ناکام باشد، رمانی دربارهی تبدیل شدنِ زندگی به افسانه است.
نوشا را در آغاز میتوان مثل هر آدم دیگری دید؛ دختری با خواستهها و ترسهای خودش. حسینا کوزهگری است که با خاک کار میکند. اما هرچه جلوتر میرویم، این آدمها از زندگی روزمره فاصله میگیرند. حسینا دیگر فقط حسینا نیست؛ کمکم چیزی میان انسان، معشوق، خاطره و اسطوره میشود.
شاید برای همین است که در پایان، غیبت حسینا از حضورش مهمتر میشود. میرزا حسن نمیتواند با اطمینان بگوید چه بر سر او آمده؛ شاید رفته، شاید مرده، شاید اصلاً چنین آدمی وجود نداشته و شاید افسانه بوده است. همین تردید، قلب روایت است. معروفی نمیخواهد حسینا را به ما تحویل بدهد؛ میخواهد او را در ذهن ما باقی بگذارد.
آدمی که سرنوشتش را دقیق بدانیم، پروندهاش بسته میشود. اما آدمی که ندانیم واقعاً چه شد، از مرز زندگی عبور میکند و وارد حافظه میشود. از آنجا به بعد، هرکس سهمی از او را برای خودش میسازد.
«سال بلوا» خطی روایت نمیشود، چون خاطره هم خطی نیست. گذشته در آن هر لحظه میتواند دوباره وارد اکنون شود. زمان در ذهن نوشا جلو و عقب میرود و روایت، تکههای زندگی را مثل خاطراتی که ناگهان به ذهن هجوم میآورند کنار هم میگذارد. معروفی نشان میدهد که آدمها در حافظه به ترتیب زندگی نمیکنند. یک بو میتواند ما را سالها عقب ببرد، یک اسم میتواند مردهای را زنده کند و یک صدا میتواند تمام یک رابطه را برگرداند. برای همین در «سال بلوا» گذشته هیچوقت واقعاً گذشته نیست. و درست همینجا، افسانه وارد میشود.
معروفی در این رمان مرز افسانه و واقعیت را عمداً بیمرز کرده است. شاید اشتباه باشد اگر بخواهیم در پایان، پرده را کنار بزنیم و بگوییم «حقیقت واقعی داستان این بود». رمان اساساً برای چنین قطعیتی ساخته نشده است. پرده قرار نیست کاملاً کنار برود؛ چون اگر کنار برود، افسانه میمیرد.
یکی از هوشمندانهترین کارهای معروفی این است که اجازه نمیدهد نوشا و حسینا در حد دو شخصیت تاریخی باقی بمانند. آنها را آنقدر از دسترس واقعیت دور میکند که بعدها بتوانند در حافظهی دیگران زندگی کنند.
در پایان، قصه به باسی میرسد؛ کسی که روایت را تحویل میگیرد. اینجا رمان حرکت ظریفی انجام میدهد: داستان از زندگی آدمها به حافظهی آدمها منتقل میشود. شاید باسی از خود نوشا مهمتر باشد؛ چون نوشا زندگیاش را از دست میدهد، اما قصهاش از دست نمیرود.
اینجاست که عنوان «سال بلوا» برای من معنای دیگری پیدا میکند. بلوا فقط آن چیزی نیست که در شهر اتفاق افتاده. بلوا بعد از تمام شدن اتفاق هم ادامه دارد؛ در ذهن کسانی که ماندهاند، در روایتهایی که دهانبهدهان میچرخند، در حقیقتهایی که با شایعه مخلوط میشوند و در آدمهایی که دیگر معلوم نیست واقعاً چه بودهاند و چه چیزی از آنها ساخته شده است.
حتی دارِ ابتدای رمان را هم میشود از همین زاویه دید. دار فقط نشانهی مرگ نیست؛ در طول داستان به چیزی تبدیل میشود که مردم به حضورش عادت میکنند و از یک حادثه به بخشی از منظرهی شهر تبدیل میشود. معروفی نشان میدهد چگونه خاطرهی خشونت هم میتواند به افسانه تبدیل شود. شاید این همان چیزی باشد که او از آن به عنوان «تندیس پوشیده» حرف میزند. تندیس، آدمها هستند؛ پرده، روایت است. هرچه بیشتر به آنها نگاه میکنیم، کمتر مطمئن میشویم که زیر پرده دقیقاً چه چیزی وجود دارد. اما همین نادانی باعث نمیشود کمتر دوستشان داشته باشیم.
من «سال بلوا» را از آن رمانهایی نمیدانم که باید بعد از خواندن، معنایش را یکبار برای همیشه کشف کرد. بخشی از آن همیشه پوشیده میماند. شاید معروفی از ابتدا همین را میخواست: نه اینکه خواننده معما را حل کند، بلکه چیزی را با خودش از کتاب بیرون ببرد که نتواند بهسادگی توضیحش دهد.
برای من، آن چیز نوشا است؛ اما نه فقط نوشایی که عاشق حسینا شد و زندگیاش را از دست داد؛ نوشایی که بعد از رفتنِ خودش، در روایت دیگران ادامه پیدا میکند. حسینایی که شاید دیگر وجود نداشته باشد، اما هنوز در خاک، در خاطره و در قصه زندگی میکند. و شهری که بلوا در آن تمام شده، اما قصهاش هنوز تمام نشده است.
شاید «سال بلوا» در نهایت داستان آدمهایی نباشد که از بین رفتند؛ داستان چیزی باشد که نتوانستند از بین ببرند: روایت آنها. شاید خوانندهی «سال بلوا» قرار نیست تمام پردهها را کنار بزند؛ شاید فقط باید بفهمد که زیر هر پرده، کسی هنوز زنده است.
آه از زن بودن،قلب آدمو آتیش میزنه این کتاب.خدا عباس معروفی و بیامرزه قلمش بی نظیر بود.
کتاب خیلی خوبی بود و داستان خیلی قشنگی هم داشت این اولین کتابی بود که از ادبیات ایران خوندم و واقعا برای اولین کتاب عالی بود و لذت بردم و از قلم عباس معروفی هم لذت بردم
سال بلوا رو میخونید و میبینید که یه آدم چطور آروم آروم بین عشق، سنت و اجبار گم میشه...
یه غم عجیبی داشت که تا مدت ها از سرم بیرون نرفت.
سال بلوا برای من از اون کتابهایی بود که اولش بیشتر از اینکه جذبم کنه، گیجم کرد.
پرشهای زمانی و روایت غیرخطیش تا صفحهی ۳۰ و خوردهای کمی اذیتم میکرد، اما کمکم یاد گرفتم با ذهن و خاطرات نوشا همراه بشم و بعد دیگه یه وقتایی نمیتونستم از فضای سنگین و تلخ داستان دل بکنم.
چیزی که بیشتر از همه الان ذهنم رو درگیر کرده، سرنوشت حسینا و حس ناتموم موندن اون بود؛ دوست داشتم بفهمم که چه اتفاقاتی رو از سر گذرونده.
و من حالا مثل همیشه که کتابی رو تموم میکنم بغضی شدم و احساس میکنم دلم برای نوشا، حسینا، میرزاحسن و حتی جاوید قصهی سال بلوا تنگ میشه🥲📖💙
محشر و دیوونه کنندس و غم انگیز البته 💔🫀
با قلم عباس معروفی از سمفونی مردگان اشنا شده بودم. هردو کتابی که از عباس معروفی خوندم هدیه از عزیز ترین افراد زندگیم بودن. وقتی سمفونی مردگان و میخوندم هرکاری میکردم نمیتونستم از غم ایدین جدا بشم. فکر نمیکردم سال بلوا بتونه به پای سمفونی مردگان برسه ولی حقیقتش فکر میکنم رسید.
من متاسفانه چندان میونهام با خلاصه داستان خوب نیست پس اونو میسپرم به دوستان صرفا نظرم و میگم ..
قصهی نوشافرین رو از زمانی دنبال میکنیم که پدرش رو از دست داده در ادامه پدر نه به جهت شخص خودش بلکه به جهت تاثیری که هم خودش و هم اعمال و مرگش در زندگی نوشافرین داره توی داستان اورده میشه. اما شخصیت های اصلی داستان نوشافرین و دکتر معصوم اند!
من شخصیت دکتر معصوم و نه از جهت حضورش بلکه از نظر تاثیر گذاری، موثر تر از حسینا میدونم و فکر میکنم خیلی شخصیت مهم تری بود_شاید اسپویل بشه براتون_ مثلا من فکر میکنم اونچه زندگی نوشافرین رو نابود کرد عشقش به حسینا نبود که اگه اینطوری فکر کنم احتمالا تفاوتی با خود دکتر معصوم ندارم!
بلکه زندگی نوشافرین رو دکتر معصوم با کارها ، خساستش و بی مهری هاش به نابودی کشید.اوایل داستان توصیف ها اونقدر از دکتر معصوم بد نبود، چیزی که من احساس میکردم علاقهی نوشافرین به همسری بود که هیچ درکی از احوالش نداره که خب در ادامه مشخص شد از اول هم هیچ مهر و محبتی در دکتر نبود !
حالا بگذریم ..
مهمترین ویژگی کتاب توصیف جامع و فوق العادهی عباس معروفی از شرایط اجتماعی و سیاسی ایران بود.
وقتی سروان خسروی دار رو نصب کرد فکر میکرد اینجوری جلوی یاغی ها رو میگیره اما نه تنها اوضاع بدتر شد بلکه مردم هم بر علیهاش شدن. حتی مخالفای دار ، طرفدارش شدن.حالا درسته دار و نصب کردیم ولی انقدر وحشیانه نکشید !
دکتر معصومی که خارج ایران تحصیل کرده بود اما ذهنیت سنتی و مرد سالارانه و خرافاتیش همچنان باقی مونده بود. مثلا دکتر معصوم هیزی رزم آرا رو نسبت به زنش تو خونهاش نمیدید ولی زنش بره خونهی همسایه عیبه !
دکتری بدون ذرهای دلسوزی برای کسی به جز مادرش.
من تا صفحههای اخر فکر میکردم دارم اتفاقات سال بلوا رو میخونم و بعد متوجه شدم اتفاقاتی بود که باعث شروع سال بلوا شده بود.
کتاب و که میخوندم یاد نوشافرینهای واقعی میفتادم. چندتا نوشافرین خودم میشناسم ؟
یکی از صحنههای مورد علاقهام مرگ نوشافرین و عزاداری بقیه زنها براش بود. اخه زن شما که از خونه بیرون نمیرفت ، چطور جذام گرفت ؟ البته به خوشگلی زن شما مادر بزاید.
اوایل کتاب کمی گنگ بود تا با قلم معروفی همراه بشم منتها هرچی جلوتر میرفت همهچی واضحتر میشد.
اونقدر کتاب پرباری بود که خیلی راحت میشه برای هر قسمتی ساعت ها صحبت کرد ولی متاسفانه نه علمشو دارم نه تواناییشو ..
همینارو پذیرا باشین 🙇🏻♀️
داشتم فکر میکردم چه نمرهای بدم، اول که اصلا چطور میشه خوبی و بدی کتاب و با عدد نشون داد ؟ دوم اینکه به سال بلوا ۵ ندم به چی بدم ؟ اصلا باید چطور میبود که نبود ؟
نقد خاصی ندارم فقط چندان قصهی عشق حسینا و نوشافرین برای من خاص نبود. صرفا احساسات خود نوشافرین بود که برای من جذاب بود. حالا بازم میگم به نظرم قصد خود عباس معروفی هم همین بود. وگرنه که حسینا تا اخر مبهم موند.
و تمام شب را برای دخترهایی ک در تنهایی از خودشان خجالت مبکشند گریه کردم،دخترهایی ک بعدها از خود متنفر میشوند و مثل یک درخت توخالی، پوستهای بیش نیستند وعاقبت به روزی میافتند ک هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است و خودشان نمیدانند چرا زندهاند.
《در ابتدا گسستگی زمانی آزاردهنده بود؛ شخصیت اصلی داستان در گذر گذشته و حال معلق بود. عشقی که او را سوزاند و جامعهای که با خردهفرهنگها به جانش تاخت.
اسیر خانهای شده بود که دوستش میداشت؛ ازدواج اجباری با توهم خوشبختی.
شهری که در آتش ظلم و طغیان میسوخت و مردمی که به بلوا خو کرده بودند.》
در کل اولین اثری بود که از عباس معروفی خوندم و این جملات به ذهنم رسید که بنویسم نمیخواستم ذوق خوندنش رو ازدست بدید:) در کل اگر نخوندین، توی لیست مطالعهتون قرارش بدین
تصور دار وسط میدون شهر هنوز یادم نمیره....
پیشنهاد میکنم قبل خوندن این کتاب حتما سمفونی مردگان رو بخونید
حتما بخونید، شاهکار واقعی .
چطور جامعه ایران و جایگاه زن ها رو به قلم کشیده و چقدر ادم رو متلاشی میکنه این تلخی.
خیلی غصه خوردم حین خوندن کتاب اما همچنان برام جذاب بود و گیرا
واقعا تاثیرگذار بود
در طول مطالعه چندبار تو فکر اینکه زنان در گذشته چطور زیر سایه سنت نادیده گرفته شدن به فکر فرو رفتم
نوشا، تعریف کامل یک زن بود. شاهکار
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید
چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم.
در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...
و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».
مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟
این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی.
شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.
نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد.
غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.
با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید
چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم.
در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...
و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».
مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟
این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی.
شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.
نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد.
غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.
با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید
چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم.
در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...
و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».
مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟
این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی.
شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.
نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد.
غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.
با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
واقعا قشنگه ولی ممکنه پرش زمانی اذیتتون بکنه🥰