«اگر مسیح در میان جنگلها و در بین ما زندگی میکرد ما هیچوقت او را مصلوب نمیکردیم و این طور با رنج و شکنجه او را نمیکشتیم. ما از او نگهداری میکردیم، از میوههای مطبوع خودمان به او میدادیم و از پوستهای نرم و لطیف حيوانات به تنش جامه میدوختیم و اگر در جنگها هم غنیمتی نصیبمان میشد او را بیبهره نمیگذاشتیم!»
ما معمولا شر را در چهرهی دیگری میشناسیم و خودمان را از دایرهی احتمالات آن بیرون میگذاریم؛ گویی اخلاق، صفتی ثابت در شخصیت ماست، نه چیزی که باید در موقعیتهای دشوار از نو از آن مراقبت کنیم. آدمی ممکن است در خلوت، مخالف خشونت باشد و در موقعیت قدرت، برای همان خشونت استدلال پیدا کند. خطر اصلی دقیقا از جایی آغاز میشود که وجدان به جای داوری دربارهی عمل، شروع به ساختن توجیه برای آن میکند. از نظر من، بلوغ اخلاقی زمانی اتفاق میافتد که انسان از خودش بپرسد «اگر شرایط تغییر کند، چه چیزی در من تغییر خواهد کرد؟» این پرسش برای بسیار مهم است، و شاید یکی از دشوارترین وظایف اخلاقی همین باشد که هیچوقت خودمان را آنقدر از امکان خطا و خشونت دور ندانیم که دیگر نیازی به مراقبت از وجدانمان احساس نکنیم.

















