ما تمامش میکنیم، برای دوره ای زندگی که افراد ( فرقی در جنسیت نداره ) معمولاً بین دوراهی های احساسی و منطقی قرار میگیرند مناسبه. من در 13 سالگی مطالعه کردم و لذت بردم. اما به نظرم برای افرادی که از 30 سالگی گذر کردند، دانستن خلاصه کتاب کفایت میکنه. 💫✨
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
مجموعه مدرسه پر ماجرا میتونه شروع خوبی برای مطالعه باشه. خصوصاً برای سنین کودکی ( بازه 7 تا 9 سال ) عالیست. خودم توی 9 سالگی این کتاب رو شروع کردم و تا پایان این سن با این مجموعه همراه بودم.
خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.
در کنار اهورا برای جنگ هیچ نمانده است مگر انسان و انسان جداماندهی تنها چه می تواند بکند؟
مخالف همه بودن و مخالف زمانه بودن کار چندان آسانی نیست. تا حدی، همگی ما زمانی که به یک دو راهی میرسیم، وسوسه میشویم همان جادهای را انتخاب کنیم که اکثریت انتخابش کردهاند. ما دوست داریم به آنهایی ملحق شویم که به خیالمان راه و مقصد را بلدند. قدرت اراده عمومی بیکران است. مقاومت کردن در برابر چنین قدرتی سختتر از آن است که عموما تصور میشود، و ما جملگی تحت تأثیر زمانهای هستیم که در آن زندگی میکنیم.
نویسنده از آدمهایی حرف میزند که در شرایطی زندگی میکنند که یک کلمه، یک دوستی، یک شعر یا حتی یک رفتوآمد ساده میتواند پیامد داشته باشد. در چنین فضایی، قضاوت کردن آدمها از بیرون خیلی آسان است. ما امروز میدانیم چه اتفاقی افتاده و چه کسی در سمت درست تاریخ ایستاده، اما انسانی که همان لحظه در آن ترس زندگی میکند، چنین دانشی ندارد. همین موضوع باعث شد بخشهایی از کتاب را با نوعی ناراحتی بخوانم. آدمهایی هستند که سکوت میکنند، فاصله میگیرند، خودشان را نجات میدهند یا برای حفظ موقعیتشان با قدرت کنار میآیند. نمیتوانم بهسادگی همهشان را محکوم کنم. ترس وقتی واقعی میشود، آدم را به تصمیمهایی میرساند که از بیرون حتی تصورشان هم سخت است. با این حال، کتاب اجازه نمیدهد این ترس تبدیل به عذر کامل شود. اینجا همان نقطهی دشوار اخلاقی شکل میگیرد: فهمیدنِ دلیل یک رفتار با بخشیدنِ آن رفتار یکی نیست. رابطهی نادژدا و اوسیپ هم برایم از همین منظر اهمیت پیدا کرد. در شرایطی که بسیاری از آدمها مجبور بودند برای حفظ خودشان فاصله بگیرند، او تصمیم گرفت حافظهی یک انسان دیگر را با خودش حمل کند. حفظ کردن شعرها، به خاطر سپردن جزئیات زندگی و نگه داشتن صدای کسی که دیگر حضور نداشت، کاری بود که شاید در ظاهر هیچ شباهتی به مبارزه نداشته باشد، اما برای من شکل بسیار شخصیتری از مقاومت بود. او نمیتوانست جهان را تغییر دهد؛ میتوانست نگذارد یک انسان بهطور کامل از جهان حذف شود. چیزی که در روایت ماندلشتام دوست داشتم، همین فاصله گرفتن از قهرمانسازی بود. او انسانها را موجودات یکدست و شجاع نشان نمیدهد. ضعف، ترس، حسادت، وفاداری، خودخواهی و فداکاری کنار هم قرار دارند. آدمی که در یک لحظه میترسد، ممکن است در لحظهای دیگر کاری از روی شجاعت انجام دهد. این پیچیدگی برایم خیلی واقعیتر از روایتهایی بود که در آنها آدمها از ابتدا میدانند باید چه کنند. کتاب دربارهی روشنفکران است، اما مسئلهی اصلیاش مسئولیت انسان در برابر حقیقت بود. وقتی دروغ به بخشی از زندگی روزمره تبدیل میشود، راست گفتن انتخابی است که ممکن است برایش هزینه بدهی. همینجا ارزش حافظه هم برایم جدیتر شد. فراموش کردن گاهی نتیجهی ترس، مصلحت یا فشار است. به همین دلیل به نظرم کسی که چیزی را به یاد میسپارد، در برابر تحریف شدن آن هم مسئولیتی قبول میکند. حتی عنوان کتاب برایم بعد از خواندنش معنای دیگری پیدا کرد. امیدی که اینجا وجود دارد گاهی خیلی کوچکتر از این حرفهاست: اینکه هنوز بتوانی به کسی وفادار بمانی، هنوز چیزی را درست به خاطر بیاوری، هنوز دروغی را که همه پذیرفتهاند حقیقت صدا نزنی. برای من ارزش «امید علیه امید» در همین نگاه انسانی است؛ کتاب نشان میدهد گاهی اخلاق در همان لحظهای است که هیچکس تشویقت نمیکند، هیچ تضمینی برای آینده نداری و با این حال تصمیم میگیری چیزی را که میدانی درست است، به خاطر ترس از دست ندهی.
من این کتاب رو شروع کردم ولی نمیتونم به لیستم اضافه کنم لطفا تعداد صفحههای کتاب رو وارد کنید تا بشه به لیست مطالعه اضافهش کرد
به صورت کلی تفکرات افلاطون در این کتاب بیش تر به سمت انتزاع معطوف هست تا واقعیت . بدان معنا که بیش تر به دنبال ساخت یک تصویر نهایی و آرمانی از یک حکومت به صورت مطلق هست تا بدان سان که در واقعیت قابل اجرا باشد . بر خلاف کتاب سیاست ارسطو که مبتنی بر واقعیت های دنیوی هست و بر پایه منطق انسانی نگاشته شده است و نگاه واقع بینانه تری دارد
عجیب غریب آدمو درگیر میکنه، درگیر اشتباهات، ظلم، خواسته، مظلومیت، عشق، انتظارات، عقده، ترس.... هم افسوس زیادی خوردم، هم خیلی جاها مغزمو قلقلک میداد و درباره شخصیت های مختلف سردرگم میشدم، اما میتونم بگم جنون رو عالی به تصویر کشیده، و شخصیت هایی تشریح شدن که به نحو و نوعی روح خراشن، هرکدوم به نحوی با قلب شما بازی میکنن، دیکتاتوری پدر سادگی و سرسختی مادر مظلومیت آیدا بدبختی یوسف عقده به دل موندن اورهان و خود آیدین که هر صفحه کتاب زخمی بود که اقبال آیدین به قلبم میزد. و چه بسا که آیدین های بیشماری داریم هنوز که دارن تو سخت ترین و بدترین موقعیت ها میجنگن، در برابر ظلم و کوته فکری و نادانی آدمای اطرافشون نمیدونن چجوری دووم بیارن و گناهشون اینه که متفاوتن و بقیه از این تفاوت میترسن و سعی دارن کنترلشده کنن، و من امیدوارم بتونن آیدین درون خودشونو نجات بدن.
میگفت برای کار دربارهی اسطوره باید از دو چیز پرهیز کرد: احترام زیاد و بیاحترامی زیاد.
آدم ها وقتی تحت فشار قرار میگیرند، توانایی انجام سخت ترین کارها را پیدا میکنند.
واقعا مجموعه ی خیلی خفنیه.حتی اگر طرفدار کودک و نوجوان نباشید
اولین تجربه ام تو خوندن رمان عاشقانه بود که بر خلاف تصورم ، اگزجره و پیش پا افتاده نبود
وابی سابی یعنی هرچیزی در طبیعی ترین و واقعی ترین حالت ممکنش.طبیعی ترین و واقعی ترین حالتِ شما چه شکلی ست؟
باید بپذیریم گاهی وقتی عقل راه به جایی نمیبرد قلب راه را می داند.
خیلی حس و حال قشنگی داشت ؛ دیدگاهش جدید بود و دوسش داشتم واقعا:)
بنظرم ارزش خوندن داره. شاید برای ساده زیستی و لذت بردن از لحظات تا حدودی بتونه توی این دنیایی که سرعت عجیب غریبی داره بهمون یه تلنگری بزنه.
ما برای آرزو کردن وقت داشتیم آرزوی داشتن این چیز و آن چیز ...... تصاحبشان هم که میکردیم توی ذوقمان نمیخورد میگذاشتیمشان جلوی چشم بقیه تا تحسینشان را بخریم. آن چیزها رمز و راز و جادویی در خود داشتند که با تماشا و به کاربردنشان از بین نمیرفت. مدام باهاشان ور میرفتیم، معلوم نبود از آنها انتظار چه چیز دیگری داشتیم.
- وقتی آدمی رو فراموش میکنی یادت میره که اون رو یادت رفته؟! + نه ، یک وقت هایی یادم میمونه که یادم رفته. بدترین نوع فراموشی همینه. مثل اینکه توی توفان گیر کرده باشی. بعدش بیشتر سعی میکنم که یادم بیاد. اونقدر شدید که تمام این میدون به لرزه میافته.
- یه نکته مثبت فراموشی اینه که چیزایی که آزارت میدن رو فراموش میکنی. + چه حسی داره؟! - مثل اینه که همیشه پی چیزی توی جیبت بگردی. اول چیزای کوچیک رو گم میکنی و بعد چیزای بزرگ رو. با کلید شروع میشه و به آدما ختم میشه.
