خانه کتاب بی

ناطور دشت

The Catcher in the Rye

ناشر: جامی
۱٬۰۴۷ بازدید

معرفی کتاب ناطور دشت

«ناطور دشت» رمان مشهور جی. دی. سلینجر، روایت چند روز سرگردانی و ناآرامی هولدن کالفیلد، نوجوانی سرکش و حساس است که از مدرسه‌ای به مدرسه دیگر رانده می‌شود و در میانه‌ی نیویورکِ سرد و شلوغ، با تنهایی، دل‌زدگی و بی‌اعتمادی‌اش به دنیای بزرگسالان دست‌وپنجه نرم می‌کند. فضای رمان صمیمی، تلخ و گاهی طنازانه است و از خلال نگاه تند و بی‌پرده‌ی هولدن، تصویری زنده از اضطراب بلوغ و شکاف میان نوجوانی و جهان رسمی می‌سازد. داستان بیش از آن‌که بر حادثه‌های بیرونی تکیه کند، روی ذهن آشفته و صداي خاص راوی بنا شده است؛ راوی‌ای که مدام میان تمسخر، خشم، ترس و دلتنگی در نوسان است. همین نگاه شخصی و بی‌واسطه باعث شده «ناطور دشت» به رمانی ماندگار درباره بحران هویت، احساس بیگانگی و نیاز به دیده‌شدن تبدیل شود. اگر به رمان‌هایی علاقه دارید که بیشتر از روایتِ صرف، حال‌وهوا و جهان درونی شخصیت را برجسته می‌کنند، این کتاب انتخابی درخشان است. «ناطور دشت» هم برای خوانندگانی که به ادبیات کلاسیک و آمریکایی علاقه دارند جذاب است، هم برای کسانی که دنبال متنی کوتاه‌تر اما عمیق و بحث‌برانگیز می‌گردند.

مشخصات این نسخه

صفحات
231
زبان
fa
نوع جلد
شومیز
قطع
-
ISBN
9786001760938
تاریخ چاپ
۱۴۰۴
محل دسترسی
فروشگاه
وضعیت فروش
ناموجود برای خرید

نسخه‌ها و ترجمه‌های دیگر

درباره جی دی سلینجر

تصویر جی دی سلینجر

جی دی سلینجر

J. D. Salinger

جی. دی. سلینجر، نویسنده آمریکایی، بیش از همه با رمان «ناتور دشت» شناخته می‌شود؛ اثری که نام او را به یکی از چهره‌های ماندگار ادبیات قرن بیستم تبدیل کرد. او در روایت زندگی نوجوانان و جوانان، لحنی صمیمی، دقیق و گاه تلخ دارد و معمولاً به دغدغه‌هایی مثل تنهایی، بیگانگی، صداقت و ناآرامی درونی می‌پردازد. سلینجر در کنار رمان مشهورش، مجموعه‌داستان‌هایی هم نوشت که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به داستان‌های خانواده گلس اشاره کرد. آثار او به دلیل زبان ساده اما لایه‌دار، شخصیت‌پردازی حساس و نگاه انتقادی به جامعه شهری آمریکا، همچنان خوانده می‌شوند و الهام‌بخش بسیاری از نویسندگان بعد از او بوده‌اند.

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های ناطور دشت

افزودن جمله
Ladymarginalia

@ladymarginalia · ۲۹ مرداد ۱۴۰۵

«وقتى توى يک كار زيادى خوب باشى، بعد يک مدت اگر حواست نباشد مى افتى به فخرفروشى و قُمپُز دركردن وآن چيز خوبى هم كه داشتى از كَفَت مى رود.»

تینا

@tinab · ۵ مهر ۱۴۰۵

«خدا کند وقتی مُردم بندازنم تو رودخانه‌ای جایی. اصلاً هرجا، هرجا غیر از قبرستان. دوست ندارم مردم یکشنبه‌ها بیایند رو قبرم گل بگذارند و اشک بریزند. وقتی مُردی گل به چه کارت می‌آید؟ به هیچ کارت.»

فصل بیستم

Ladymarginalia

@ladymarginalia · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

SINA

@sina_sheykhzadeh · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«به نظر من اصلا کتاب جالبی نبود»

A

@s.ardalanfatemi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«با کتاب‌هایی بیش‌تر حال می‌کنم که وقتی خواندش تمام می‌شود، آرزو کنی نویسنده‌اش رفیق فابریکت باشد و هر وقت دلت خواست بهش زنگ بزنی.»

تینا

@tinab · ۵ مهر ۱۴۰۵

«می‌دونم مُرده خیال می‌کنی حواسم نیست؟ ولی هنوزم می‌تونم دوسش داشته باشم نمی‌تونم؟ چون یکی مُرده دلیل نمی‌شه که دیگه دوسش نداشته باشی... مخصوصاً اگه هزار بار از جماعت زنده بهتر باشه :)»

فصل بیست و دوم

تینا

@tinab · ۵ مهر ۱۴۰۵

«لازم نیست حتماً آدم بدی باشی تا کسی رو ناراحت کنی. گاهی می‌تونی آدم خوبی باشی و دیگرونو ناراحت کنی.»

فصل بیست و دوم

تینا

@tinab · ۵ مهر ۱۴۰۵

«ایراد آدم روشنفکرها همین است. تا خودشان حال نکنند باهات حرف جدی نمی‌زنند.»

فصل نوزدهم

دیدن همه‌ی جمله‌ها

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب ناطور دشت

Ladymarginalia

۱۴۰۵/۵/۳۰

ناطور دشت بیشتر شبیه پرتره‌ای از یک ذهن ناآرام است تا یک رمان پرحادثه. اگر با انتظار داستانی پرکشش سراغش برویم، احتمالاً ناامیدکننده خواهد بود؛ اما اگر آن را مطالعه‌ای روی ذهن یک نوجوان در آستانه‌ی فروپاشی ببینیم، می‌تواند تجربه‌ای قابل تأمل باشد.

Ardalan

۱۴۰۵/۵/۲۴

راستش یه بخشی از من از دست هولدن حرص میخوره. اونقدر نق میزنه و قضاوت میکنه که دلت میخواد بزنی تو گوشش! ولی در عین حال، وقتی تمومش میکنی، یه جور دلتنگی عجیبی میگیره‌ات. چون تهش، هولدن همون بچه ایه که میخواد از پرتگاه بچه ها رو نجات بده، ولی خودش داره سقوط میکنه.

تینا

۱۴۰۵/۷/۵

من این کتاب رو سه بار خوندم. بار اول فقط منتظر بودم تموم شه ولی اصلا نمیدونم چیشد که کتابی رو که انقدر برام خسته کننده بود دوباره و حتی سه باره خوندم و هر بار کمی بیشتر دلیل معروفیتش رو درک کردم؛ و حالا فکر میکنم مهم‌ترین نکته‌ در مطالعه‌ی این کتاب اینه که کتاب خیلی راحت میتونه بد فهمیده شه.‌ داستان ظاهرا فقط چند روز از زندگی هولدن کالفیلد، نوجوان شونزده‌ساله‌ایه که از مدرسه اخراج شده و چند روزی رو در نیویورک سرگردانه، اما اتفاق اصلی در درون هولدنه. هولدن تقریبا از همه‌چیز ایراد میگیره: آدم‌های دروغگو، بزرگ‌ترها، مدرسه، روابط اجتماعی، پول، رفتارهای جنسی، حتی آدم‌هایی که ظاهرا دوستشون داره؛ ولی نکته اینجاست که هولدن خودش هم چیزی نیست که میخواد و ادعا میکنه. هولدن میخواد جهان صادق و قابل‌اعتماد باشه، اما مدام مبینه که آدم‌ها پیچیده‌ان، دروغ میگن، تغییر میکنن، عاشق میشون، رابطه جنسی دارن، پول و موقعیت براشون مهمه و همیشه قرار نیست همون آدمی باشن که اون دوست داره! ولی هولدن نمیتونه این پیچیدگیو تحمل کنه، برای همین جهان رو دو قسمت می‌کنه، یکی کودکی که پاک و واقعیه و قسمت دوم که بزرگسالیه و فریبکار و آلوده‌ست. این تقسیم‌بندی خودش یک دفاع روانیه و همین مقاومت هولدن در برابر بزرگ‌شدن یکی از محورهای اصلی رمانه. هولدن خودشو تو دشتی پر از بچه‌ تصور میکنه که مشغول بازین و به پرتگاه نزدیک میشن و وظیفه‌ی اون اینه که بچه‌ها رو قبل از سقوط بگیره، اما تناقض اینجاست که کسی که خودش در حال سقوطه میخواد نجات‌دهنده‌ی دیگران باشه! سقوطی که فقط سقوط فیزیکی نیست و میتونه نماد ورود به بزرگسالی باشه؛ جایی که معصومیت، سادگی و امنیت کودکی از بین میره... هولدن هم قربانیه، هم خودش بخشی از مشکلیه که از اون رنج میبره :) ‌‌ کتاب میتونه برای بعضیا بیش از حد تکراری و خسته‌کننده بشه چون اتفاق چندانی نداره و تماما حول محور یک نوجوان ناراضی میچرخه؛ مخصوصا اگر خواننده نتونه پشت این تکرار، وضعیت درونی هولدن رو ببینه، پس ممکنه کل کتاب براش تبدیل بشه به یک نوجوان غرغرو(که البته اینطورم هست) و احتمالا شهرت کتاب هم باعث شده ارزش ادبیش بیش از حد بزرگ جلوه داده شه. چیزی که باید بهش توجه بشه اینه که هولدن قرار نیست مؤدب، مرتب و قابل‌الگو گرفتن باشه؛ قراره نوجوانی باشه که هنوز خودشو نمیفهمه و در برزخ بلوغ گرفتاره و هنوز نمیدونه چطور باید با تغییر خودش و جهان اطرافش کنار بیاد. ‌‌ من فکر میکنم ناطور دشت به اندازه‌ای که مشهوره، عمیق نیست؛ اما به اندازه‌ای که مشهوره، دقیقه و درواقع وظیف‌ش رو که به تصویر کشیدن دنیای گنگ نوجوانی و بلوغه خوب به تصویر کشیده. قرار نیست این کتاب یک نظام فکری پیچیده بهتون بده ولی سلینجر تونسته یک وضعیت روانی مشخص رو با صدایی زنده ثبت کنه! آدمی که میخواد نزدیک شه، اما میترسه؛ میخواد صادق باشه، اما دروغ میگه؛ از آدم‌ها متنفره، اما تنهایی رو هم نمیتونه تحمل کنه؛ از بزرگ‌شدن میترسه، اما دیگه نمیتونه کودک بمونه! و شاید مهم‌ترین تناقضش همین باشه: هولدن بیشتر از اینکه از بزرگسالان متنفر باشه، از تبدیل شدن خودش به یکی از اونها میترسه. ‌‌ در نهایت پیشنهادم به همه‌ی کسانی که قصد خوندن این کتاب و یا بازخوانیشو دارن اینه که کتاب رو به صورت صوتی از استودیو نوار و با گویندگی عرفان ابراهیمی بشنون چون لحن خوانش گوینده بسیار مناسب کتابه و لذتی که احتمالا از خوندن کتاب نخواهید برد رو جبران میکنه.

fafakhanoom

۱۴۰۵/۶/۲۶

کتابی دیگه اصلا باهاش ارتباط نگرفتم و دورغ چرا تا آخر خوندم بلکه شاید پایانش خوب باشه ولی دریغ از پایان درست و حسابی.و وقتم بیهوده پاش گذشت

Ayda

۱۴۰۵/۶/۱۴

بعضی جملات خیلی جالبی داره ولی در کل به نظرم این کتاب واقعا اورریتده

Parisatalaei

۱۴۰۵/۶/۷

داستان یکنواخته و‌ در حقیقت خیلی جذاب نیست نصف و‌نیمه رها کردم

Moonlight

۱۴۰۵/۵/۲۳

کتاب درباره اینه که شخصیت اصلی داستان میفهمه که نمیتونه جلوی بزرگ شدن بچه ها رو برای وارد شدن به دنیای دروغین بزرگسالان بگیره